ببستند بر معتز از كينه در * كشيدند شمشير و تير و تبر
مؤيد چو حال برادر بديد * سرشكش ز مژگان به رخ برچكيد
كه گردنده گردون مبادا دگر * به تركان چنين گفت خستهجگر
شما دوش كشتيد باب مرا * نشانديد بر خاك آب مرا
دو فرزند او را بخواهيد كشت * گرفتيد از اينگونه خنجر به مشت
مؤيد چنين گفت با رنج و درد * به معتز كه اى مير آزادمرد
رها كن تو اين كار و سرپوش دار * مكن خيره با آسمان كارزار
كه اين قوم باب تو را كشتهاند * وز اين كار چون چرخ سرگشتهاند
مرا و تو را نيز خواهند كشت * ز روى هنر كن بدين كار پشت
گر اين كار بهر تو ننهادهاند * ز اختر به ديگر كسان دادهاند
تو را كوشش و چاره كردن چه سود * تو گر خود برانگيزى از آب دود
وگر اين بزرگى شما را شود * نهان جهان آشكارا شود
يمانى ندارد تو را خلع هيچ * به فرمان من ز اين سخن سر مپيچ
به گفتار او معتز شيرمرد * ز بيم روان خويش را خلع كرد
بفرمود تا حاضر آمد دبير * نبشت اين حكايت همه بر حرير
كه ما طفل بوديم هنگام باب * نه آگه ز كار خطا و صواب
پدر اين خلافت به ما داده بود * در اين كار شاهى عجب ساده بود
كنون ما بزرگيم و دانشپذير * برازاى ما نيست تاج و سرير
نديديم خود را سزاوار كار * شديم از ميان « 1 » مهى بر كنار
دو رقعه نبشتند آن هردو تن * به يك جايگه اندر آن انجمن
ببردند آن هردو نزد امير * فروخواند و فرمود آن تيزوير
كه تا معتز آن مير با عقل و راى * مؤيد برفتند هردو ز جاى
بر منتصر سرفراز آمدند * ز پستى دوان بر فراز آمدند
بپرسيد مهتر كه خط شماست * اگر هست با من بگوييد راست
بگفتند آرى كه اقرار ماست * بر اين خط نبشته فراوان گواست
هامش
( 1 ) ميانى