بيفتاد بر بستر مرگ شاه * ندادند كس را به درگاه راه
سه روز آنچنان خسته افتاده بود * زمانه ورا داد خود داده بود
برآمد به زارى ز تن جان مير * روانش روان شد به گرم و زحير
پدر را بكشت و فراوان نزيست * چرا بايد از بهر او خون گريست
نبودش بزرگى ز شش ماه بيش * ندانم چه آيد در آن راه پيش
شنيدم كه بالاش كوتاه بود * دو چشمش فراخ و رخش ماه بود
سر بينيش نيز بودى بلند * ابو جعفرش خواندى هوشمند
شنيدم كه مامش پرستار بود * زنى نيك دانا و بيدار بود
برآنم كه بودست رومىنژاد * فروشد چو ز آن شهريارى نزاد
چو بربست رخت از سراى سپنج * نبد عمرش الا دو ده سال و پنج
چو شد خالى از وى مقام مجاز * به دو مستعين كرد حالى نماز
به سامره در ، دخمهاى ساختند * ببردند و در خاكش انداختند
برآنم كه يعقوب ليث از جهان * به ايام او سركشيد از مهان
برون آمد از سيستان نامدار * يكى رويگر بچه شد شهريار
به زاولستان مرد صفار بود * بسى سالها اندر آن كار بود
يكى روز ناگاه با كودكان * برون آمد آن نامور از دكان
نشست از بر اسب چوبينسوار * به دست اندرون كرد ز آهن سوار
منم گفت با هركس امروز مير * فلان كس بود پيش تختم وزير
همى گفت با هرتنى آشكار * كه تو حاجبى ، آن دگر پردهدار
يكى عارض و ديگرى پهلوان * در اين كار حكم همه شد روان
چنين مدتى بر سر كار بود * چو بخت سرافراز بيدار بود
يكى روز با كودكان چو ماه * همى كرد بازى و مىشد به راه
چو در خويشتن فر و فرهنگ ديد * چو تختى در آن ره يكى سنگ ديد
نشست از بر سنگ و گفتا ز تخت * كه تخت من است از چنين سنگ سخت
ستادند آن كودكان بر قطار * ورا گفت هركس تويى شهريار
به ميرى و شاهى برآورد دست * يكى را گشاد و يكى را ببست
بزرگى كه بر سيستان بد امير * گذر كرد آنجاى با چند پير
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 689
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٦٨٩