ز تاريخ بر پانصد افزود سى * نبشتند در دفتر پارسى
ز سى كم يكى بد به قولى دگر * دلى دارم از غصه خونينجگر
به نامش يكى مدرسه ساختند * سرش تا به كيوان برافراختند
در آنجا يكى قبر كردند نغز * بزرگان داننده و پاكمغز
ورا اندر آن دخمه كردند جاى * جز اين نيست آيين اين تيرهراى
بر اهل مراغه خليفهكشى * از آن وقت باشد ، مكن سركشى
مگر ملحدان آن كيان بودهاند * كه جان از تن شاه بربودهاند
مدت خلافت راشد بن مسترشد يك سال بود
ز مسترشد آمد حكايت به سر * خبر شد به بغداد پيش پسر
كه بود آن سرافراز راشد به نام * ز مسترشدت قصه گفتم تمام
چو مسترشد نامور شد شهيد * برفت از ميان آن امام سعيد
ز قتل پدر گشت راشد حزين * يكى هفته نالنده مىبود از اين
از آن پس بكردند بيعت بر اوى * بزرگان بادانش و نامجوى
به ده روز از آن پس كه شد كشته شاه * سرافراز راشد ، برآمد به گاه
ميان بست بر جنگ سلطان امير * همىكرد هرلحظه بانگ و نفير
همىگفت باب مرا شاه كشت * نه ملحد در آن خيمه ناگاه كشت
ز ما ملحدان خود نيازردهاند * چنين قصد آن كافران كردهاند
فرستاد هرجايگاهى « 1 » سپاه * مدد « 2 » خواست از هركس آن دينپناه
ز مسعود هرجا شكايت نبشت * كه مسترشد شاه را خويش كشت
گنه بر سر ملحدان او نهاد * به حيلت بداد آن گزين را به باد
بخواهم به مردى از او كين باب * بريزم روان خون دشمن چو آب
ستانم از او جان شيرين به تيغ * و يا جان دهم چون پدر بىدريغ
خبر شد ز گفتار او پيش شاه * روان كرد مسعود حالى سپاه 15
هامش
( 1 ) برجاى را
( 2 ) مرد