خليفه ز تندى و تيزى كه بود * باستاد برجا دليرى نمود
توانست رفتن ز مردى و زور * كه پورش باستاد بر پشت پور
اميرى ز ميران مسعود شاه * بيامد به نزديك آن دينپناه
شنيدم كه بد نام حاجب تتار * بشد پيش مسترشد نامدار
عنان سمندش گرفت آن سوار * بپيچيد در كف عنان استوار
بياوردش از ره سوى بارگاه * به خيمه درون رفت بر اسب شاه
فرود آمد از تخت و برشد به تخت * بلى سست بد سخت ، بازوى بخت
به خدمت ستادند « 1 » ميران برش * همى بوسه دادند دست و سرش
از آنجاى مسعود شه بازگشت * به سوى مراغه شد از كوه و دشت
سراپرده زد اندر آن بوموبر * بدانجاى مسترشد پرهنر
جداگانه او را زده بارگاه * به دو در ، به جان كرد سلطان نگاه
چنين گفت گويندهء داستان * به جان گوش كن قصهء راستان
شبى ناگهان ملحدان سترگ * برفتند مانند درندهگرگ
از آن پس كه كردند بىمر كمين * بريدند آن بدسگالان ز كين
كه داند كه آن ملحدان بودهاند * كه جان از تن شاه بربودهاند
و يا خود ز مسعود بود آن گناه * كه شد كشته مسترشد دينپناه
شب تيره ز آن غرفه بيرون شدند * به نزديك آن شاه موزون شدند
دريدند خفته كمرگاه مير * ز خون خيمهء شاه شد آبگير
بكشتند او را و شد ناپديد * دگر هيچكس روى ايشان نديد
ندانست كس رازشان جز خداى * بپرسند آن را به ديگر سراى
اگر نيك كردند ، اگر بد گذشت * دلم پر ز خون گشت از اين سرگذشت
سپيده كه سلطان خبردار شد * دو چشمش ز غم ابر خونبار شد
ز بدنامى آن شاه انديشه كرد * در آن درد و غم صابرى پيشه كرد
جهاندار مسعود محمودبخت * پراكندهدل گشت از آن كار سخت
به ذىقعده بد قتل آن شهريار * به دردم از اين گردش روزگار
هامش
( 1 ) سباربد