ابو القاسمش بود استاد علم * كه فرزند بنان بد آن پر ز حلم
چو با علم و حلم و هنر يار بود * به رفعت بر از چرخ دوار بود
كه فرزند بنان حمال ( ؟ ) بود * حبيب پسنديده را خال بود
بنان آنكه صاحبقدم بود مرد * كرامات او كى توان ياد كرد
خليفه روان شعر گفتى چو آب * به معنى ندادى سپهرش جواب
كسى كاو اساس حكايت نهاد * ز شعرش يكى بيت كردست ياد
در ايام او شاه مسعود بود * كه در اصل از نسل داو [ و ] د بود
ورا رسم بودى كه در فصل دى * به بغداد رفتى خرامان ز رى
زمستان به بغداد كردى قرار * به همدان شدى موسم نوبهار
از آن كار بودى خليفه به رنج * دلش تنگ شد ز اين سراى سپنج
چو سلطان ز رى راه بغداد كرد * از آن كار مسترشد آمد به درد
چو نزديك شد ، لشكرى برنشاند * پى رزم شه مالها برفشاند
بيامد بياورد لشكر به راه * ز گرد سپه گشت گيتى سياه
به جايى كه بيسور ( ؟ ) بد نام آن * فرود آمدند آن دو خيل گران
خليفه در آن جنگ تعجيل كرد * ز پاى اندر آيد ز تعجيل مرد
سپيده كه خورشيد سر بركشيد * به كين بر شب تيره خنجر كشيد
گريزان شد اندر زمان خيل ليل * سوى رزم شد آن زمان هردو خيل
چو هردو سپه منتقل شد به جنگ * برآمد ز هرگوشه آواز زنگ
فراز سر مهتر كامياب * يكى چتر بد همچو پر غراب
بپوشيده مهتر شه دينپناه * به رسم و به آيين قباى سياه
برافكنده بد طيلسان رسول * چو خورشيد تابان جهان اصول
قضيب پيمبر به دست اندرون * عرق كرده بد چهرهء لالهگون
غلامان مسترشد بىنظير * كه بودند در زير چتر امير
به تركان مسعود كردند ميل * براندند از قلب مانند سيل
دل اهل بغداد بشكست سخت * در آن سرفرازان نپيوست بخت
چو مسعود را طالع سعد بود * ورا ياورى كرد چرخ كبود
يكى حمله آورد سلطان درشت * نمودند مردان بغداد پشت
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 905
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٩٠٥