مدت خلافت مستظهر بيست سال
برفتند گردنكشان هاموار * به نزديك مستظهر كامكار
بكردند بيعت بدان بىنظير * جوان « 1 » و زن و مرد و برنا و پير
جهان اندر آن دور هموار بود * ملك بركيارق جهاندار بود
پسر بود سلطان ملكشاه را * كه طعنه زدى روى او ماه را
بر از چارصد بود هشتاد و هفت « 2 » * كه مستظهر مير بر تخت رفت
امير عجم بد ، امام عرب * به ديدار او عالمى باطرب
دو ده سال بر تخت شاهى بزيست * همه خلق از رفتنش خون گريست
به ايام او هيچ فتنه نبود * زمين ايمن از فعل چرخ كبود
به دوران او خارجى برنخاست « 3 » * كسى از كسى بيهده زر نخواست
به بغداد ايمن بد آن روزگار * عجم بود پرفتنه و گيرودار
ملك بو المظفر جهاندار شاه * گزين بركيارق سزاوار گاه
در ايام مستظهر بىهمال * به بغداد كمتر بدى قيل و قال
وزيرش عميد سرافراز بود * در ناز بر روى او باز بود
ابو نصر بد كنيت مرد پير * به گيتى نباشد نظيرش وزير
قرين هنر بود صاحبقران * تن آسان در آن بوموبرزن سران
جمال وزارت از او باكمال * گرفته از او روى عالم جمال
به خوبى امام جهان ماه بود * چنان شاه را عمر كوتاه بود
ز ناگاه بيمار شد سرفراز * نبد جامهء عمر سرور دراز
چو بر بستر مرگ بنهاد سر * به گيتى برآنم نبودش پسر
طبيبان برفتند بيش از شمار * گرفتند نبض شه نامدار
علاج ورا چارهها ساختند * طلاها به دورش برانداختند
ورم بود اندر كمرگاه مير * ز دارو نشد رنج ، صحتپذير
نبد مانده او را ز دنيا نصيب * ز بيمار عاجزتر آمد طبيب
هامش
( 1 ) همان
( 2 ) هشت
( 3 ) نخواست