همه غله آن سال قاضى فروخت * بها بستد و عالمى را بسوخت
به خروارها سيم در خانه برد * درم قاضى پير از آن دانه برد
پس از دامغانى يكى پير بود * كه بادانش و راى و تدبير بود
حمويه بد آن مرد بادين و داد * خليفه قضا را بدان پير داد
ابو بكر بد نام آن سرفراز * چو مه رفته در هرهنر بر فراز
ز پشت مظفر بد آن بىقرين * بر او بود ز اهل هنر آفرين
به دل مذهب شافعى داشتى * وز آن بر سران گردن افراشتى
خلافى ، مهذب ندانسته بود * نبد مثل او زير چرخ كبود
نمىكرد شغل قضا را قبول * دلش بود از كار گيتى ملول
به طاعت بدى نامور سال و ماه * نكردى به كار زمانه نگاه
بدى مهربان سال و مه روزهدار * نخوردى جز از سبزهء مرغزار
خليفه بر او اندر ، آن حكم كرد * ضرورت ، در آن كار شد نيكمرد
بدان نامور شد مقرر قضا * در آن شغل از دل نبودش رضا
نيارست پيچيد از امر امام * قضاى نكو كرد مرد همام
چنان كرد شغل آن سرافراز مرد * كه مردم فروماند از آن كاركرد
ز نيكونهادى مرد خطير * وزارت به دو خواست دادن امير
نپذرفت فرزانه ، با مير گفت * كه ما را مكن با غم و غصه جفت
كسى كاو قلم زد به امر خداى * سجل كرد بر هرخطا پاكراى
چگونه كند باز توقيع شاه * در اين كار من ژرفتر كن نگاه
بمان تا در اين شغل ميرم به درد * بمرد اندر آن و وزيرى نكرد
بزرگان دين اينچنين بودهاند * به آب كسان روزه نگشودهاند
كنون قاضيان خون مردم خورند * پى سيم و زر آب مردم برند
خنك آنكه عالم نبيند به چشم * ندارد به دل در ز كس كين و خشم
به نانى بهسر مىبرد روزگار * تو را و مرا نيكويى يادگار
چو نيكى ، به فردوس گيرى قرار * وگر بد ، به دوزخ سرانجام كار
جهان زودسير است از او دور باش * فلك در كمين است بازور باش
ببر دل از اين مسكن داورى * نيابى از اين ديو دون ياورى
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 901
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٩٠١