مدت خلافت منتصر بن متوكل شش ماه بود
گر از قتل آن شاه ياد آورى * ندارى دگر با جهان داورى
طلبكار دنيا نباشى دگر * رخ از بهر زر كم خراشى دگر
به كنجى نشينى جگر پر ز خون * نيايى پى گنج و شاهى برون
چو چنگ اجل مىشود پاىگير * تو گر عاقلى حيرت اين جاى گير
به نيك و به بد رفت روزش بسر * پدر شد ، بيامد زمان پسر
چل و هشت چون بر دوصد شد فزون * شهى ديگر آمد ز پرده برون
سر جعفر نامور پايمال * بشد ، منتصرپور آن بىهمال
پدر را به زارى به خون درنهاد * كلاه بزرگى به سر برنهاد
نشست از بر مسند آن سرفراز * ببد زندگانى سرور دراز
پدر را بكشت و فراوان بزيست * بر اين كار خون بايد اى جان گريست
همانروز احمد شد او را وزير * سرافراز مردى بدى تيزوير
وصيف نكوهيده بد دشمنش * كه تر بود از خون شه دامنش
بيامد بر منتصر ترك پير * ورا گفت احمد نبايد وزير
به گفتار او منتصر ننگريست * سرانجام از آن كار بد خون گريست
بيامد وزير نو اندر نهفت * ز راه نصيحت به سردار گفت
كه حاجب نبايد شما را وصيف * دعا نيك نبود بگفتى حريف
به هرجا كه بنشيند اين پرگناه * بگويد ورا من نشاندم به گاه
ز من گشت در ملك عالم امام * هم از من شود كاروبارش تمام
چو خواهم روان دور گردانمش * به كنجى در از پاى بنشانمش « 1 »
چنين پادشاهى پريشان شود * وز اين كار بدرگ پشيمان شود
ورا از بر خويشتن دور كن * چراغ دلش زود بىنور كن
به فرمان او منتصر كار كرد * ورا خواند و گفت اى سرافراز مرد
بريدى همان دم بيامد ز روم * خبرها بياورد از آن مرزوبوم
هامش
( 1 ) بنماعش