به دو داد سلطان دين جاى خويش * نهاد از بر آسمان پاى خويش
سليمان چو داو [ و ] د بربست رخت * به سر تاج بنهاد و بر شد به تخت
قتلمش چو سلطان برفت از جهان * سپه كرد و شد آشكار از نهان
برآورد آن ترك بدمهر دست * به آزار سلطان ميان را ببست
بنشنيد گفتار روشندلان * بشد با سپه پيش البارسلان
سر تاجدارى بدش در دماغ * بر مشعله نور ندهد چراغ
چو شد گرم آن آتش كارزار * قتلمش بشد با سوارى هزار
همىتاخت مانند آذرگشسب * بزد تازيانه به تندى بر اسب
ز ناگاه اسبش درآمد به سر * قتلمش بيفتاد و شد پى سپر
بزد بر سر سنگ سر نازنين * فرورفت با مغز ، خون بر زمين
چو افتاد بر خاك مغزش ز سنگ * ز خون خاك بر راه شد لالهرنگ
چه پويى پى پادشاهى و ناز * كز اينسان اجل مىرود پيشباز
پس از شه فروشد ابو نصر نيز * ستد ز او سليمان همه مال و چيز
ز ناگاه در مرورودش بكشت * از آن پس كه شد روزگارش درشت
به قولى دگر خايهاش بركشيد * كسى در جهان ز او نشانى نديد
چو افزون شد از چارصد شصت و هفت * از اين مسكن ريو قائم برفت
در اينگه كه مىشد وزيرش نبود * به رفتن كسى دستگيرش نبود
ابو نصر عبد الملك زادسرو * ز ناگاه شد كشته در حصن مرو
بساسيرى آنگه كه سرگشته بود * وزيران قائم همه كشته بود
به مرو او اگر چند بسيار زيست * به گيتى ز مرگ ايمن اى دوست كيست
نبودش پسر چون فرورفت مير * نبيره بد او را يكى شيرگير
مدت خلافت مقتدى بيست سال و پنج ماه
ورا مقتدى نام كرده نيا * نبودش بدل تنبل و كيميا
فروزنده بر چرخ شاهى چو تير * كمانكش جوانى به بالاى شير
در آن روز كاو شد امام جهان * به دست وى آمد زمام مهان