دواتى غلامى به دو بازخورد * بزد نيزهاى بر كمرگاه مرد
چو كوهى دلاور درآمد ز پاى * روانش روان شد به ديگر سراى
اگر پادشاه است ، اگر پيشهور * نماند به گيتى يكى جانور
تو خواهى به شمشير و خواهى به تير * وگر در ميان سرا بر سرير
بهانه بود خنجر تيزتاب * همان باد با آتش و خاك و آب
ببايد شدن ، مرگ را چاره نيست * تن آدمى آخر از خاره نيست
بفرسايدش روزگار دراز * به زير آردش ناگهان از فراز
دلم پر ز خون است از اين خاكسار * كه ندهد كسى را به جان زينهار
سرش را بريدند از تن به دست * تنش را فكندند بر خاك پست
به بغداد بردند و بر دار كرد * نشد سير دهر ، از چنين كاركرد
گروهى كز آن پيشتر نامدار * بد او كرده بر دار مرضا به دار
گرفتندشان خشك از آنجا به زير * مثل زد بر او نامدار دلير
كه هركاو به ناحق يكى خون بريخت * كجا داند از چرخ گردون گريخت
بريزند خونش سرانجام كار * برآرند خسته سرش را به دار
يكى داستان زد بر آن سرسرى * كه بر سر بدش از خرد افسرى
كه از شاه خود رخ چرا تافتى * سزاى خود از دهر دون يافتى
اساسى كه گردون گردان نهاد * هم از همت نيكمردان نهاد
تو رفتى كه آن را ز بن بركنى * درش سوختى سقف آن بشكنى
مسلم نشد كندن آن اساس * كشيدى غم و محنت بىقياس
ز مستنصرت روز تاريك شد * اجل ز او به جان تو نزديك شد
كنون دامنت گيرد آن خونبها * كشندت به دوزخ به گردونهها
چنين گفت سلطان كه من خواستم * چو دل را به دانش بياراستم
كه اين سرورم زنده آيد به دست * نيارم چو بينم به دو درشكست
كنم نيكويى گرچه بد كرده بود * دگرگونه بد راى چرخ كبود
يكى خون آن دختر بىگناه * ورا كرد بر دست تركان تباه
به در بر سرش را برآويختند * بر او دشمنان خاك و خون ريختند
به كنجى درون رفت قائم به درد * ز كار سران دست كوتاه كرد
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 895
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٨٩٥