[ دگر ] اين تمنا برون كن ز سر * جوابم چنين داد آن نامور
كه مستنصر مصر شاه جهان * فرستاد امشب بريدى نهان
كليد در مصر با او نهفت * به من آن فرستادهء مير گفت
كه مستنصر مصر را دخترى است * فروزنده چون بر فلك اخترى است
تو را مىدهد مصر بر سر بخواه * چه گويى بخواهد شه دينپناه
چو بشنيد قائم رخش آل شد * زبانش جواب ورا لال شد
زمانى به پيش اندر افكند سر * پس آنگه برآورد و گفت اى پسر
وكيل منى هرچه دانى بكن * مگو بيش با من از اين در سخن
به اكراه و اجبار دختر بداد * هم از گفت بو نصر كند [ ر ] ى نژاد
از آنجا روان [ سوى ] سلطان سپاه * عمارى دختر به فرمان شاه
نهادند بر استران چون سپهر * به مهد اندرون ماه تابان چو مهر
به تبريز بستند عقد نكاح * پديد آمد آنجا فساد از صلاح
به رى بود شاه جهان را زفاف * مگو تا توانى سخنها گزاف
ز تبريز سلطان چو كاو [ و ] س كى * به كام دل خود روان شد به رى
در آن بوموبر شاه داماد شد * به داماديش عالمى شاد شد
به هم شاد بودند چندى به كام * شده توسن چرخ سرگشته رام
ز ناگاه تاب اندرآمد به تخت * به رى در و با بود آن سال سخت
شريفه ز ناگاه بيمار شد * دل شاه پردرد و تيمار شد
طبيبان عالم فراز آمدند * ورا روز و شب چارهساز آمدند
ورا شربت و داروى بىگزند * نيامد در آن درد دل سودمند
چو آن رنج را راه بر مرگ بود * نبد شربت و دادن نوش سود
در املاك رى دخت قائم بمرد * جهاندار سلطان به خاكش سپرد
بناليد از مرگ بانوى خويش * به ناخن همىكند شه روى و ريش
گذشته بد از چارصد شصت و پنج * كه دختر بشد ، ماند سلطان به رنج
سرافراز طغرل بگ آن شاه گرد * كه بد مير بر ديلم و ترك و كرد
برآنم كه داو [ و ] د بد نام شاه * نبودش پسر چون فرورفت ماه
سليمان ز خويشان آن شاه بود * به جان عم خود را هواخواه بود
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 897
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٨٩٧