همه كار بغداد و آن كوه و دشت * به طغرل بگ نامور بازگشت
ز قائم جز از نام چيزى نبود * ز نقدش به كف در پشيزى نبود
ورا خرج يك روزه آن روزگار * زر قادرى سرخ بد يك هزار
بدى سكه و خطبه بر نام او * به گيتى نبد ز اين فزون كام او
فرورفت خورشيد مستنصرى * برآمد ز چرخ اختر ناصرى
ابو نصر كند [ ر ] ى « * » كه دستور بود * توانا و دانا و مستور بود
همه كار بغداد با خود گرفت * اگر نيك بد شغل اگر بد گرفت
بياورد قانونهاى قديم * كه بد جمله در جلدهاى اديم
نگه كرد و آن رسمها بازديد * كه بيند كه مرد سرافراز ديد
فصولش به سلطان عالم نمود * حسابش ز اندازه خود بيش بود
چو قائم زبون گشت و شد زيردست * ورا ديد بو نصر از آنگونه پست
به طغرل بگ شاه اندر نهفت * يكى روز دستور داننده گفت
كه قائم سر و سرورى از تو يافت * در اين بوموبر مهترى از تو يافت
تو دادى به دو منصب و جان و جاه * ز من گوش كن دخترش را بخواه
بدين وصلت اى شاه گردى بلند * به گردون رسى اى شه ارجمند
چو ز او پادشه اين حكايت شنيد * به جان درگرفت و دلش بردميد
به بو نصر گفتا كه اين كار توست * به هركار عقل و خرد يار توست
ابو نصر دلاله شد در ميان * بيامد ز دانش كمر بر ميان
سخنهاى سلطان به قائم بگفت * ز غم چهرهء نامور برشكفت
به بو نصر گفت اين سخن خود مگوى * نگهدار با خويشتن آبروى
طلبكار چيزى كه نبود مباش * به خود بر نثار سلامت مپاش
درختى كه هرگز نرويد مكار * بترس از خداوند خود شرم دار
چگونه بود كفو او دخترم * مگر تيره شد بر فلك اخترم
غراب سيه اى جهان هنر * چگونه شود جفت طاو [ و ] س نر
به دو گفت ابو نصر كاى بىقرين * به سلطان بسى گفتهام اندر اين
هامش
( * ) در متن شايد به لحاظ رعايت وزن كندى آمده است .