بشد بر در مهتران بىنظير * بگفتند با او كه اى تيزوير
ورا صبح بردند از اين جايگاه * چو بشنيد آواره شد از پگاه
پدر گفت آوخ كه كردند كار * نماند اين زمان نزد ما اختيار
عنان سعادت برون شد ز دست * به كار اندرآمد ز هرسو شكست
شب چهارشنبه بد اين كار سخت * كه شد كشته آن جعفر شوربخت
شده چارم از ماه شوال بود * كه در شهر سامره اين حال بود
چهل و هفت بود از دوصد سال بيش * كه آمد سران را چنان حال پيش
به چل سال نارفته رفت از جهان * زمين كرد در خاك و خونش نهان
شنيدم كه بد اسمر آن شهريار * دو چشمش چو دو نرگس آبدار
تنكريش بودى و اندام خشك * دميدى ز خاك درش بوى مشك
كنيزك بدى در شبستان شاه * به بالابلند و به چهره چو ماه
ز گوينده اينگونه دارم به ياد * سخن گفت نتوان دروغ و زياد
زن و دخترش بد فزون ششهزار * به قد مثل سرو خرامان به بار
بر آن هرزنى خادمى داشتى * يكى را ز خود دور نگذاشتى
غلامش فزونتر بد از سىهزار * يكى روز سختى نيامد به كار
تمامت ز شه روى برتافتند * چو از كشتن او خبر يافتند
طلبكار خونش نشد ز آن يكى * ناستاد نزديك او زيركى
بهجز فتح خاقان كه جان برفشاند * به پاى شهنشاه در ، سر نشاند
در آن وقت اين يك سخن كرد ياد * كه بىتو مرا زندگانى مباد
نديمى كه عثعث ورا نام بود * در آن مجلسش كار و آرام بود
بشد گشته در بوريايى نهان * نگه كن به كردار و كار جهان
همى گفت لرزان چو از باد برگ * مرا زندگانى به آيد ز مرگ
چو روزش سيه شد ز چرخ كبود * وزيرش ابا حفص بن فضل بود
وصيف بدانديش بد حاجبش * بفرمود گشتن به ناواجبش
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 682
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٦٨٢