نظاره همىكرد سلطان ز دور * پى خيل اعراب بىعقل و نور
به نزد شط موصل اندر چو باد * عمد بست برجاى و كشتى كشاد
چو آتش گذر كرد بر جوى آب * به موصل درون شد شه كامياب
عرب هركه بود از يمين و يسار * بساسيرى شوم را گشته يار
سوار و پياده دوره صد هزار * به نزد نصيبين گرفته قرار
دو لشكر به هم نيك نزديك شد * چو شب روز بر خلق تاريك شد
طلايه برون رفت از هردو روى * جهان گشت پرفتنه و گفتوگوى
بفرمود سلطان به مير يزك « 1 » * كه لشكر كن اندر كمين يكبهيك
تو با اندكى خيل در پيش باش * به هوش آى و بادانش خويش باش
چو ز ايشان طلايه درآيد به جنگ * تو بگريز و بر خويشتن گير ننگ
چو پيش آمد آن لشكر تيرهراى * تو از پس بگرد و كمين برگشاى
چنان كرد فرزانه كان شاه گفت * يكى نيمه لشكر شد اندر نهفت
چو خيل بدانديش بنمود روى * گريزان بشد مهتر نامجوى
چو تازى سران نعره برداشتند * غلامان شه روى بركاشتند
عرب رفت بر پى چو شير عرين * كمان بركشيدند تركان به كين
كمان برگشادند چون شير نر * نمودند چون چرخ گردان هنر
گرفتند اعراب را در ميان * بكشتند چندان از آن شاميان
كه از خون روان شد [ به هربوموبر ] * زمين لالهگون شد ز خون جگر
سپهرا چه گويم تو را شرم نيست * كسى را به نزد تو آزرم نيست
چه گويم كه سوى منت گوش نيست * مگر در سرت مغز يا هوش نيست
تو آن آسيايى كه گردى به خون * جز اين نيست كار تو اى چرخ دون
چو گشتند اعراب خسته ز تير * گرفتند از ايشان فراوان اسير
عقيلى فراوان بد اندر ميان * كه بودند يارىده شاميان
چو بردندشان بسته نزديك شاه * اگر چند بودند اندر گناه
بديشان ببخشود سلطان به مهر * بدانست از راز گردان سپهر
هامش
( 1 ) بزرگ