به هرجا كه بد ناوكى لشكرى * به رحبه روان شد ز هركشورى
عرب چون شد آگاه از آن زر و سيم * ز حى گلاب و ز حى تميم
به رحبه نهادند آشفتهروى * به نزد بساسيرى نامجوى
قريش بن بدران ، عقيلىنژاد * بيامد بر آن بوم و برزن چو باد
اگر ترك ، اگر ديلم ، ار كرد بود * برفتند نزديك آن مير زود
برفتند خيلى ز حى قسير * به نزد بساسيرى شيرگير
پياپى همىآمد از مصر مال * به مردم همىداد آن بىهمال
هزار اسب ديگر فرستاد مير * براى بساسيرى بىنظير
چو او را سپه سخت بسيار شد * ز رحبه روان سوى سنجار شد
چو سلطان به بغداد آگاه شد * سراسيمه از طرح ، گمراه شد
قتلمش « 1 » ورا با سپاهى گران * فرستاد و در خدمتش مهتران
دو لشكر به سنجار باهم رسيد * مدد سوى دشمن دمادم رسيد
همىآمد از مصر لشكر بساز * ميان سران رفت رزمى دراز
بساسيرى آن مير با دستبرد * عنان را بر اسب تكاور سپرد
بزد بر صف خيل سلطان چو باد * قتلمش ورا آتش اندر نهاد
چو مرد توانا برآورد دست * به سلطانيان اندرآمد شكست
گرفتند آن قوم را در ميان * قوىحال شد لشكر شاميان
يكى ز آن سواران سلطان برست * فلك دست آن نامداران ببست
عرب بود با لشكر شهريار * چو شد گرم آن آتش كارزار
بگشتند با لشكر شام زود * از ايشان برآمد به ناكام دود
قريش ابن بدران ز سلطان بگشت * به خون آن زمان چرخ گردان بگشت
قتلمش شكسته درون بازگشت * به كوه عراق اندرآمد ز دشت
بساسيرى آن روز منصور بود * قتلمش از آن رزم مقهور بود
هامش
( 1 ) بساسيرى بعد از فرار به شام در شوال 448 به همراهى نور الدوله دبيس بن مزيد با قتلمش عم سلطان طغرل بيگ ، كه به همراهى قريش بن بدران به جنگ او آمده بود ، نبردى سخت كرد و آنان را بشكست و بر موصل استيلا يافت و در آنجا خطبه به نام المستنصر باللّه فاطمى خواند ، صفا ، 2 / 164 .