بساسيرى آمد به موصل ز راه * ز سنجار برداشت يكسر سپاه
سوى قلعهء موصل آمد امير * گرفت اندر آن قلعه بىمر اسير
از آن قلعه در گنجها برگرفت * به خروارها گوهر و زر گرفت
ز بغداد طغرل بگ نامدار * برون رفت با لشكر كامكار
ز سلطان خبر چون به موصل رسيد * بساسيرى از بيم سر دركشيد
سوى رحبه از بيم جان باز شد * در آن بوموبر آن سرافراز شد
ز سلطان سپاهش به دنبال رفت * اميرى به از رستم زال رفت
بسى لشكر خصم در آب ريخت * كه از خيل سلطان چنان مىگريخت
به سنجار شد لشكر شهريار * در آن شهر كردند قومى قرار
بساسيرى آگاه شد ز آن سپاه * ز رحبه روان گشت و آمد به راه
پر از خشم و كين سوى سنجار شد * بر آن خيل سلطان جهان تار شد
به يك هفته سنجار بستد به زور * كه يارىدهش بود كيوان و هور
چنان خيل سلطان به كشتن گرفت * جهانى به كين درنوشتن گرفت
به هرجا روان كرد بر خاك خون * ز دروازهء شهر ، خون شد برون
ز كشته نبد بر زمين جايگاه * ز خون لعل شد خاك بر روى راه
ز كشته سيه گشت روى زمين * در آن دم كه بگشاد قهرش كمين
در آن بوموبر چاهها ساختند * همه كشتگان را درانداختند
نديدند آن قوم گور و كفن * در آن بوم ، بر كار بد چاهكن
به ماه صيام اندر اين كار بود * جهان پيش چشم سران تار بود
چل و نه بر از چارصد بود سال * كه در شهر سنجار بود آن قتال
جهاندار سلطان ميان دو آب * فرودآمد آنجا كه خوانند زاب
بساسيرى و مهتران عرب * ستاده به كار سپه روز و شب
رئيس على بود پور يزيد * كه لب را به دندان كين مىگزيد
عرابى سواران شده كامياب * ز حى نمير و ز حى گلاب
ميانبسته يكسر پى كين و جنگ * يكى چون هزبر و يكى چون پلنگ
گران گشت در خيل سلطان طعام * برآمد فغانى ز خاص و ز عام
به ده نقره دادند يك رطل نان * به نان گفتن از خلق مىرفت جان
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 886
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٨٨٦