بدين بوموبر كارداران فرست * ز پيران دانا سواران فرست
يكى پير صوفى بيامد ز راه * بياورد پيغام از دينپناه
نهفته زر مصرى اندر پنير * به نزد براهيم يل برد پير
ز ده قالب افزون پنير سفيد * بياورد دل پر ز بيم و اميد
به قالب درون تعبيه كرده زر * ندانست كس راز آن پرهنر
براهيم ز آن زر بپيچيد روى * ز پيش برادر بشد نامجوى
به شب از نصيبين بيرون گريخت * به سر بر از آن فعل بد خاك ريخت
بزرگان از آن كار ترسان شدند * از آن رفتن او پريشان شدند
همه رخت خود پاك برداشتند * به جا مسكن خويش بگذاشتند
چو رفتند بيرون تمامت ز شهر * ز تركان گروهى سواران به قهر
ز ناگاه بر نامداران زدند * همه مال آن خواجگان بستدند
گروهى كه در شهر ماندند باز * نبودند آگاه از آن تركتاز
نشد ضايع آن قوم را هيچچيز * نه دينار و نه دانگ و نه يك پشيز
براهيم با لشكرى بىشمار * به سوى كهستان شد از رهگذار
براهيم از آنجاى چون دود شد * و يا آتش تيز نمرود شد
شكستى درآمد به كار شهى * چو آن نامور كرد پهلو تهى
به همدان شد آن مرد برگشتهبخت * بدان تا بگيرد سر تاج و تخت
فتاد اندر آن خيل سلطان هراس * ندانست تشويش را كس قياس
وزير شهنشاه بادين و داد * ابو نصر « 1 » بودست كند [ ر ] ى « 2 » نژاد
در اين فترت آن نامبرده وزير * ز رى سوى بغداد شد همچو تير
ببرد از ميان بانوى شاه را * ببريد آن كامران راه را
جهاندار طغرل بگ شيرگير * روان كرد با لشكرى بىنظير
ز بغداد رخ سوى همدان نهاد * بسى بار غم بر دلوجان نهاد
براهيم ينال شد بدگمان * بر او جمع شد بىكران تركمان
چو سلطان عالم به دو بازخورد * براهيم از بيم جان حمله كرد
هامش
( 1 ) محمد بن منصور كندرى نيشابورى ، مكنى به ابو انصر و ملقب به عميد الملك و عميد خراسان اولين وزير در حكومت سلجوقيان ، لغتنامهء دهخدا .
( 2 ) كندى