ز اول شه ديلمان را ببست * كز او در دل قائم آمد شكست
ملك بد به بغداد نامش رحيم * ببستند دستش به بند اديم
ز بيم سر تيغ آن محترم * گريزان بشد مردم اندر حرم
ز حرمت به گرد حرم خود نگشت « 1 » * در آنجا شه كامران درگذشت
از او مردم ترك بگريختند * به راه اندر از ديده خون ريختند
برفتند قومى سوى روم و شام * گروهى جگرخسته بىننگ و نام
به پيش بساسيرى بدنژاد * كه بغداد را رفت و بر باد داد
بساسيرى از بيم سلطان دهر * از آن پيشتر بود رفته سه بهر
سوى شام بد رفته اندر گريز * ز بيم سر خنجر شاه نيز
اميران سلطان در آن بوموبر * گشادند چون باز گيرنده پر
به خان بساسيرى بدگهر * برفتند مانندهء شير نر
نديدند نام و نشان ورا * به غارت بدادند خان ورا
به رحبه بساسيرى بدنشان * همىبود با جمع گردنكشان
ز بغداد تركان چو بگريختند * به دام بلا درنياويختند
به نزد بساسيرى از گرد راه * برفتند تركان بىعقل و جاه
به رحبه گرفتند با او قرار * بر او جمع شد لشكر بىشمار
بساسيرى از خود يكى نامه كرد * سوى مصر دل پر ز تيمار و درد
به نزديك مستنصر نامدار * كه بد كرده آنجا خلاف آشكار
خلافت همىكرد دعوى امير * به فرمان او گشته برنا و پير
بساسيرى از وى مدد خواست ، مرد * ز طغرل بگاش نيز آگاه كرد
كه قائم ورا خواند و آمد به راه * به گردش ز انجم فزونش سپاه
به قصد تو يكسر ميان بستهاند * به هم عالمى خلق پيوستهاند
اگر تو مرا يار باشى در اين * بيابى ز چرخ بلندآفرين
كنم دفع آن دشمنان را ز تو * همان كامران دوستان را ز تو
هامش
( 1 ) نبشت