بر آن هشت مه بيش بد شاهىاش * به جان كرد گردون هواخواهىاش
ز عباسيان و ز مروانيان * چو قائم نيامد كس اندر ميان
از آن مهربان بيش و زو بيشتر * خلافت نكرد اندر اين بوموبر
در اين سالهاى جهيده چو برق * بر او خطبه كردند در غرب و شرق
فزون بود عمرش ز هشتاد و چار * جهان گشت از وى چو خرم بهار
بر اين سالها نه مه افزون بزيست * براى كسان چند خواهى گريست
پى خويشتن روز و شب خون گرى * وز اين ابر بارنده افزونگرى
دو سال از پدر كرد ميرى فزون * سرانجام در خاك ره شد زبون
برادر بد او را دو فرخندهپى * برفتند آن هردو از پيش وى
جهاندار قائم كه آزاده بود * ولايت بدان هردو تن داده بود
ز قائم نبرد آن سرافراز نام * به دو داد يزدان بزرگى تمام
گر آن كامران را پدر خوار داشت * سپهرش به انديشه تيمار داشت
سپهرش به عكس پدر بركشيد * جهان را به فرمان او دركشيد
فرورفت غالب چو مغلوب شد * نشد گرم در كار معيوب شد
پس از وى برادرش قاسم بمرد * فلك جاى او را به قائم سپرد
به مردى كسى مثل قائم نبود * چه چاره كه در ملك دايم نبود
حسين حاجب آن مرد بىراى و هوش * به قائم نمىكرد ز آن پيش گوش
نمىخواست كاو سرافرازى كند * همىخواست تا آهوبازى كند
ورا مهر قاسم بد اندر درون * دلش بود با غالب رهنمون
خطا رفت تير مرادش ز شست * در آرزو دهر بر وى ببست
چو دور خلافت به قائم رسيد * بخواند آيتى نغز و بر وى دميد
چنين گفت با حاجب خيرهروى * كه آب مرادت نيامد به جوى
مرا داد يزدان بزرگى و جاه * تو را آفت و بند و زنجير و چاه
تو جان مىكن اكنون كه من كام دل * گرفتم ز گيتى ، تو گشتى خجل
ز بن دولت آل بويه برفت * دل آل باوند از غم بكفت
ز باونديان گشت خالى جهان * شد آن دولت تيز حالى نهان
سعادت نماند اندر آن دودمان * چنين است بازيچهء آسمان
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 880
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٨٨٠