بدانسان كه برنامد آبى به آب * ندانست كس حال آن كامياب
كه او را بدانسان كه كشت و كه خست * دريغ آنچنان حاكم دينپرست
دگربار قادر قوىحال گشت * سرافراز در زهر ( ؟ ) آن سال گشت
چو كار خلافت ز طائع ببرد * ورا بو الفوارس به قادر سپرد
به دو داد بستان سراى عظيم * فرستاد با جامها زر و سيم
همىداشت او را چو يك تازهسيب * كه از باد نامد بر او برنهيب
چو تسليم مىكرد او را امير * به قادر كه بد حاكم بىنظير
سر بينيش اندكى قطع كرد * ز گوشش ببريد يك پاره مرد
فلك نيز او را زبون كرد و خوار * به زودى گلش گشت كمتر ز خار
ثلاث و ثمانين چو آمد به سر * زن قادر آورد ناگه پسر
محمد ورا نامور نام كرد * به ديدار او جانش آرام كرد
ابو غالبش نيز كنيت نهاد * به بو الفضل كردى دمادم ياد
ولايت به نام دلفروز كرد * شب تيره با روى او روز كرد
چو شد شانزده ساله ناگه بمرد * جهان را و جان را به قادر سپرد
چو شد كار بر قادر از حكم راست * از آن ديلمان دخترى را بخواست
سكينه يقين دخت پيروز بود * ز بو الفارس آن دخت بهروز بود
هزاران هزارش درم مهر كرد * همه دشمنان را به دو قهر كرد
شريف آن ابو احمد با فلاح * شنيدم كه او شد ولى در نكاح
همان خاطبش بد على بو الحسن * كه كردى همه كارهاى حسن
ميان اندرون تيز دلاله بود * رخش چون گل و سنبل و لاله بود
ز سمنان بد آن مرد نيكونهاد * ببايد ز هردر سخن كرد ياد
على بو الحسن اندر آن سال مرد * ببايد نژادش به تو برشمرد
ز عيسى ربانى او راست نسل * كه نحوى بد آن سرور پاكاصل
يكى پرهنر بود اسحاق نام * ز پشت براهيم جويندهكام
كه بابش جلال پسنديده بود * نبد مثل او زير چرخ كبود
جبايى در اين دهر مشهور شد * همان سال او نيز رنجور شد
در آن رنج بيمار بربست رخت * سوى آخرت رفت فرخندهبخت
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 878
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٨٧٨