كنون قصه از مرگ قادر شنو * سخنهاى زيبا و نادر شنو
به ذالحجه بيمار شد نيكمرد * جهان بهر او درد و تيمار خورد
چو اثنين و عشرين درآمد به كار * بدان چارصد گر بدانى شمار
در آن رنج و تيمار قادر بمرد * امامى و ميرى به قائم سپرد
نه قايم بماند ، نه قادر چه سود * چرا جان كند بهر مردن حسود
نداند كه كس جاودانه نزيست * ببايد بر آن مرد نادان گريست
كه بر مرگ دشمن كند خرمى * نبينى از آن شومتر آدمى
كه چون دشمنش مرد خندان شود * بر دوستان سيم دندان شود
چو قادر بشد ، آن شه شيرفش * فزون بود عمرش ز هشتاد و شش
فزون بد از اين شش مه و نيم روز * اگر عاقلى چشم دل برفروز
ببين تا چه [ مايه ] سران « 1 » زير خاك * شدند و شد اين دهر از آن قوم پاك
از آن رفتگان كس نگرديد باز * نمانى « 2 » تو اينجاى چندين مناز
ابو الفضل بد كاتب آن امير * گهى بد نويسنده ، گاهى وزير
مهين حاجب او ابو الفتح بود * كه گوى بزرگى ز گردون ربود
خليفه چهل سال و يك سال بود * بر اين چار ماهت ببايد فزود
دو ده روز ديگر بر آن برفزاى * چنين است رسم سپنجىسراى
اگر صد بود سال ، اگر شصت و پنج * ببايد شدن دل پر از درد و رنج
خلافت قائم
سرآمد كنون دولت قادرى * چو دارم روان بر سخن قادرى
بپردازم اين داستان درست * ز قائم سخنها بگويم نخست
ز گيتى چو قادر برون برد رخت * به ذالحجه قائم برآمد به تخت
جوانبخت را سى و يك سال بود * نماينده ميرى قوىحال بود
خلافت بد او را چل و چار سال * به نيكى نبودش نظير و همال
هامش
( 1 ) سرآن
( 2 ) بناى تو