چنين بازى سهو « 1 » كردى امير * از او خسته بودند برنا و پير
نبودى يكى تن دو روزش حريف * كه چشمش نديدى بهار و خريف
نبوديش در دل يكى ذره رحم * حريفان بدندى سراسر به زخم
ورا خنده بر زخم ياران بدى * ز چشم سران اشكباران بدى
حريفش همه سال مجروح بود * به شكل يكى شخص بىروح بود
يكى را ز سر چشم بركنده بود * يكى بىزبان دل پراكنده بود
يكى را به دندان جدا كرده گوش * يكى را به گردون رسيده خروش
حريفان آن خسرو محترم * بدندى در آن شهر همچون علم
همان تن كه زخمى قوى داشتى * دل و بازوى پهلوى داشتى
بگفتندى اين همدم شاه ماست * كه زخمش ز شير و ز تنداژدهاست
چو آن مسخره تير و شمشير ديد * پس از بازى روبه و شير ديد
گمان برد كان نيز بازى بود * ندانست كان ترك تازى بود
چو جعفر نگه كرد اندر نهفت * فروغ چنان تيغها ديد و گفت
بغا را ، كه اين تيغ برنده چيست * ميان سرا سد ( ؟ ) درنده كيست
بغا گفت كاى شه غلامان تو * كه باشند هرشب نگهبان تو
كه انديشه دارد ز شمشير شاه * به شمشير دارند جانت نگاه
قضا و قدر چشم جعفر ببست * نداد اندر آن دم قدح را ز دست
چو يك پاس افزونتر از شب برفت * از آن سهم شمشير غبغب برفت
به نزديك شه فتح خاقان بماند * فلك اندر آن كار حيران بماند
ز ناگاه تركان فراز آمدند * به كردار گرگ و گراز آمدند
به هم رفت باغور در پيش بود * به زهره سگ از ديگران بيش بود
بزد تيغ برنده بر كتف مير * ز خون مسند شاه شد آبگير
فرورفت تا پشت و كردش دو نيم * برآمد از آن شاه بانگى عظيم
بزد بغلون ترك تيغى دگر * كه ز آن نامور بود خونينجگر
بيفكند يك دست جعفر ز دوش * برآمد به گردون گردان خروش
هامش
( 1 ) سرو