قلم را چو بگرفت طائع به دست * شجاع بن بكران خود از جا بجست
بيازيد بدفعل چون پيل مست * گرفت از كران دست طائع به دست
به خوارى كشيدش به زير از سرير * برآورد طائع به زارى نفير
چنان نعره « 1 » زد شاه پاكيزهراى * كه آوازش آمد برون از سراى
نكردند فرياد فرزانه گوش * نشد نرم دلهاى كس ز آن خروش
ورا در گليمى نهادند و بست * وز آن پس به غارت گشادند دست
به كشتى درافكند زودش امير * براندند بر آب كشتى چو تير
ببردند او را بدان روى آب * جگر پر ز خون دل به درد و عذاب
به سوى سراى عضد تاختند * چنان خانه زندان او ساختند
گمان برد هركس كه طائع به تير * برون كرد جان از وجود امير
چو ديدند ، برعكس آن بود كار * مكن تكيه بر بالش روزگار
به شاهى و اين سرفرازى مناز * بدين مال و ملك مجازى مناز
كه در يك نفس از تو گيرند باز * به ديگر كسى مىدهند از فراز
سرانجام هردو به خاك اندراند * ز گيتى به دام هلاك اندراند
در آن دم كه طائع برون شد ز كار * ابو الفارس آن خسرو كامكار
برون آمد از خان او برنشست * چنان سرورى را فروبسته دست
ببردند آن گنجهاى نهان * سوى خانهء نامدار جهان
پى مال شد نامور پايمال * مشو پايمال اى دل از بهر مال
كه آن مال بعد از تو دشمن خورد * بدان تودهء خاك تو ننگرد
امامى دگر را نشاندند زود * كه نام سرافراز عباس بود
ابو احمدش « 2 » نيز مىخواندند * بر آن مهربان گوهر افشاندند
سرافراز فرزند اسحاق بود * گزين مقتدر كز شهان طاق بود
ورا قادر اللّه لقب داد امير * تو اين داستان را « 3 » به جان ياد گير
هامش
( 1 ) ناره
( 2 ) احمد بن اسحاق مكنى به ابو العباس بيست و پنجمين خليفهء عباسى كه از 381 تا 422 خليفه بود . سكينه دختر بهاء الدوله بن عضد الدوله را بخواست ، صفا ، 2 / 287 .
( 3 ) به