دو تشريف قادر ز سلطان بيافت * كز آن جامه دست زمانه نبافت
شب و روز آن خسرو بىهمال * به درگاه قادر فرستاد مال
به درويش دادى همه مال مير * نبودى ورا مخزن و داروگير
به دانگى نبودى ورا دسترس * بدادى هرآن چش بدى پيش و پس
چو مالش نبد قصد او كس نكرد * چهل سال بد كامران زادمرد
چو شه را نه گنج و نه گنجور بود * ز درگاه او پاسبان دور بود
نبد نامبردار رند و سترگ * به جان داشتى عالمان را بزرگ
به فتواى آن قوم مىكرد كار * به تقوا به سر « 1 » شد ورا روزگار
نكو زندگانى همىكرد مرد * ز بدكار مردم برآورد گرد
زبون گشت ديلم در آن روزگار * پراكنده گشتند از هركنار
بشد ز آل بويه بزرگى و جاه * برآمد سر چتر سلطان به ماه
ديالم به بغداد ناياب شد * از آن ديدهء ظلم در خواب شد
سرافراز قادر قوىحال شد * هماى دلش با پروبال شد
چو آن دولت ديلمى شد به باد * چنان شوكتى سر به نقصان نهاد
ز مغرب يكى تن ز آل على * برون رفت مردى ، دلاور يلى
بيامد به مصر آن سرافرازمرد * در آن بوموبر دعوت آغاز كرد
منم گفت هرجا امام جهان * بزرگى من كرد نتوان نهان
روان گشت حكمش [ به هرجا ] چو باد * از آن خويش را نام حاكم نهاد
به خر برنشستى چو گشتى سوار * نبودى ورا حاجب و مير بار
ز خانه به ايام آن ذو فنون * يكى زن نيارست رفتن برون
به حيلت گرفت آن چنان بوموبر * به زهد و به تقوا برآورد سر
غلامان بدندش بر از سى هزار * كمر بسته زرين و بر زين « 2 » سوار
بگويم ز كردار آن شيرمرد * كه چون آمد و از كجا و چه كرد
معزدول بود نامش درست * ورا تخم اين كار در دل برست
سپاهى ز مغرب درون گرد كرد * به گردون رسيد آن سرافرازمرد
هامش
( 1 ) بتقوى مر شد
( 2 ) زرين