به صحرا شد آن شاه و خطى كشيد * به گرد خود افسونها مىدميد
سرافراز انگشترى خود نيافت * در آن ديدنش « 1 » گرد خود مىشتافت
بيامد يكى اشتر نيم مست * همىزد به سر بر [ و ] را پا و « 2 » دست
يكى گفت كاشتر نبد ديو بود * كه جان از تن كامران در ربود
نيم آگه از فعل اين گوژپشت * كه پروردهء خويشتن را بكشت
بر آن بد كه تا دعوت آفتاب * كند همچو زال زر آن كامياب
سليمان صفت يابد انگشترى * شد آن ديو جان ورا مشترى
سليمان نگردى به انگشترى * مشو ملك او را به جان مشترى
مجو آنچه هرگز نيابى به دهر * به هركس دهند آنچه او راست بهر
نبايد بر آتش جگر تافتن * تو آن جوى ، كان را توان يافتن
به وقت شدن اى گو ذو فنون * نيابى ز كرباس ديگر فزون
ز بغداد تا مشهد او را به دوش * ببردند و كردند بانگ و خروش
كنون جاى او مشهد مرتضاست * مقامى خوش و دخمهاى با صفاست
فنا خسرو آن جاى بنهاد سر * به نزديك حيدر سپهر هنر
همين است اى دوست فرجام كار * به خيره چرا مىبرى روزگار
به دورى كه بد نوح منصور شاه * ز تاب رخش بود پرنور ماه
عماد و امان ديلم شيرمرد * امام پسنديده را خلع كرد
چو طائع از آن مير مخلوع گشت * فلك نامهء كام او درنوشت
پس از نامور گشت قادر امام * ورا در خراسان نبردند « 3 » نام
همىگفت هركس در آن پيش و پس * كه طائع امام جهان است و بس
نباشد بر ما جز او كس امام * به طائع شود كار گيتى تمام
ز غزنين چو محمود « 4 » سر بركشيد * عروس جهان را به بر دركشيد
ز اول برآورد چون زال پر * زمين گشت از او چون رخ زال زر
به هندوستان پيل و لشكر نماند * كه منشور شمشير شه برنخواند
اياز آنكه خوانى ورا قادرى * ورا بود بر مملكت قادرى
هامش
( 1 ) ديده
( 2 ) بار
( 3 ) نبودند
( 4 ) بو محموم