در اين كار انديشه مىكرد مير * بگفت اين سخن را نهان با وزير
وزيرش ابو القاسم پير بود * دلش با خليفه به آژير بود
رضا داد او نيز در [ حق ] مير * شدند آن سه تن همچو شمشير و تير
طغان حاجبى بود مردى بزرگ * بگفتند با نامدار سترگ
بر آن كار هرچار بستند عهد * بكردند بسيار در كار جهد
چو بر سيصد افزود هشتاد و يك * ز طائع بگرداند مهر فلك
بزرگان دل از غم بپرداختند * بدان كار بر انجمن ساختند
ز شعبان آن سال روز نهم * نشستند آن نامداران به هم
فرستاد نزديك طائع پيام * كه شمشير ما رفت اندر نيام
نبشتيم عهدى پى يكدگر * تو بنشين و برخوان و در وى نگر
چو نيك آيدت زود توقيع كن * وگر بد بود دفع تشنيع كن
دوم روز آن قوم برخاستند * به جوشن بر خود بياراستند
به دل بر ز كينه گره داشتند * به زير قباها زره داشتند
خليفه ز افعالشان بىخبر * جهان گشته ز آنگونه زيروزبر
بيامد نشست از بر پيشكاه * بپوشيد بر تن لباس سياه
برافكنده [ بد ] طيلسان كبود * چو طائع به خوبى خليفه نبود
ديالم به درگه نهادند روى * فتاد اندر آن بوموبر گفتوگوى
به بواب گفتند در بر مبند * تو امروز بر روى كس در مبند
گشاده بمان تا درآيد سپاه * ببينند رخسار طائع چو ماه
ابو الفارس آن ناجوانمرد مرد * درآمد به هيبت زمين بوس كرد
بزرگان ستادند يكسر به پاى * شد آن لحظه پر خيل ديلمسراى
چو بنشست بر كرسى زر امير * ستادند برپاى برنا و پير
بر طائع آن نامه برخواندند * ز خواندن « 1 » دبيران فروماندند
كه بد نامهاى بس فصيح و دراز * ندانست كس سرپوشيده راز
گروهى بدان كار برخاستند « 2 » * دوات سرافراز درخواستند
هامش
( 1 ) ند
( 2 ) خواستند