عضد رفت و بشكافت آن بوموبر * پديد آمد آنجا چهل خم زر
سعادت بد و تيزفهمى شاه * چو در كارها كرد نيكو نگاه
به درگاه او خلق جمع آمدند * فروزنده مانند شمع آمدند
حكيمان و دانشپژوهان دهر * ز هرجا برفتند نزدش دو بهر
چه خيراتها كان سرافراز كرد * در كام بر مردمان [ باز ] كرد
در آن شهر دار الشفايى بساخت * در و درگهش برد و پيكر فراخت
بر آنجا بسى ملكها وقف كرد * نكوكار و پاكيزهدل بود مرد
به يك روز كان دانهء خير كشت * بپرداخت پنجاه من شير خشت
دگر چيزها را كه داند شمار * بجز ايزد پاك ، پروردگار
به جاى است آن دار مرضا هنوز * طبيبان دانا در آنجا هنوز
شنيدم پس از سيصد و اند سال * ز مردى كه بد بىنظير و همال
برون ز آنچه آنجا نيايد به كار * فزون آيد از خرج سيصد هزار
به ايام او فتنهاى برنخواست * كسى از كسى نيم جو زر نخواست
عضد را مناقب ز اندازه بيش * فزون است و گوييم بر « 1 » جاى خويش
بزرگى او پيش از اين گفتهاند * كسانى كه درّ سخن سفتهاند
ز ديلم درآمد به تركان شكست * به حكم روان دست دونان ببست
به صرع مكرر بمرد آن امير * به قول دوم بشنو و يادگير
شنيدم كه آن سرور نامدار * عزيمتگرى بود چابكسوار
به افسون ديوان هوس داشتى * عقاب فلك را مگس داشتى
عزايم بخواندى ز نيكاخترى * گرفتى سر ديو و دست پرى
از او بود پيوسته در شيشه ديو * ز افسون او شد پرانديشه ديو
يكى روز چون شد خيالش فزون * دلش گشت ز انديشهها پر ز خون
همىگفت كاكنون سليمان منم * كشان است بر آسمان دامنم
به دست آمد او را يك انگشترى * كه بودى ورا رام ديو و پرى
سرافراز انديشهء خام كرد * بر اندام خود موى چون دام كرد
هامش
( 1 ) گر هم بد