ورا از پى پادشاهى بكشت * چو او كشته شد ، ملكش آمد به مشت
ز حلوان به بغداد شد سرفراز * روان طائع آمد ورا پيش باز
چو آمد پديدار از دور مير * پياده شد از اسب مرد خطير
به دو جاى نزدش زمين بوس كرد * ركابش ببوسيد چون باد و گرد
خليفه به دو گفت كاى بو شجاع * تويى آفتاب شهى را شعاع
پياده مشو پيش زين برنشين * نشست از بر اسب شاه گزين
از آن روز شد بو شجاعش لقب * سخنها بود كارها را سبب
ورا تاج فرمود آن روز مير * همان ياره و طوق و زرين سرير
خليفه ورا نام سلطان نهاد * از آن تخت بر چرخ گردان نهاد
از آنجا شهنشه جهانگير شد * سر بخت سامانيان زير « 1 » شد
عضد را شد از چرخ بازو قوى * عجايب بمانى چو اين بشنوى
به فرمان او شد همه روم و شام * ز بويش فلك شد معطر مشام
فرستاد قيصر به نزدش خراج * نيارست با شاه بردن لجاج
چنان عدلگستر شد آن كامياب * كه با گرگ مىخورد از او ميش آب « 2 »
به عدل و سياست سرافراز مرد * دگربار آن ملك مضبوط كرد
عضد بود در دوستى بىنظير * ورا تاج ملت لقب داد مير
به ايام او فتنه بنهفت روى * فرومرد آن آتش گفتوگوى
به دوران او جور و خوارى نبود * بجز راحت و كامكارى نبود
ز مفلوك ايمن شد آن بوموبر * ز دزدان ببريد شه دست و سر
بزرگى به درگاه آن شاه رفت * بر شاه تابنده چون ماه رفت
به دو گفت كاى شاه باداد و دين * تويى خسرو ملك روى زمين
زمينى است نزد ضياع امير * كه دخلى همىآورد بىنظير
سه چندانكه آرد زمين تو بار * به بار آورد آن زمين گوشدار « 3 »
فروشد زمين را خداوند او * دل عالمى « 4 » هست در بند او
بخر ، گفت خسرو بدان كاردار * برفت و بها داد آن را هزار
هامش
( 1 ) پر
( 2 ) كه ما گرگ مىخورد ازو پيش آب
( 3 ) كرشدا
( 4 ) عاملى