نه طائع بماند و نه بابش مطيع * نخواهد شدن دهر ما را مطيع
اگر بخردى مرگ را گوش دار * ز انديشه مغز از خرد هوش دار
به دست خود اى دوست كن كار خويش * اگر چيزكى هست بفرست پيش
اگر بشنوى حاصل اين است و بس * تو را جز تو كس نيست فريادرس
اگر نامدار است وگر شيرگير * به چنگ اجل گشت خواهد اسير
به كژى مكش دست اى پاكراى * كه از كژى افتد سرت زير پاى
ره راستى گير و رستى ز غم * اگر راستى با تو باشد به هم
به هردو جهان سرخ باشد رخت * به خوبى دهد هركسى پاسخت
مراد تو را راستى كار باد * هنرجوى را بخت بيدار باد
مدت خلافت طائع نوزده سال
مطيع سرافراز شد ناپديد * ز طائع ببايد حكايت شنيد
بگويم ز بو بكر عبد الكريم * چو شد اختر دولتش مستقيم
ابو بكر نام است و طائع لقب * بزرگ است سرور به اصل و نسب
پدر زنده بد كاو جهاندار گشت * به تاج خلافت سزاوار گشت
پدر در پسر فرّ آن كار يافت * ورا نامور تيز بازار يافت
كليد خلافت بدان پور داد * چراغ ورا از خرد نور داد
به صديق بد نسبتش از دو چيز * يكى آنكه همنام بودند نيز
چو بو بكر بنهاد در كار پاى * شنيدم كه بد بو قحافه بهجاى
چو طائع شد اندر زمانه امير * بجا بود باب وى آن بىنظير
چو بر سيصد افزود هفتاد سال * سه ديگر بر آن گير اى بىهمال
بزرگى و ميرى به طائع رسيد * ورا كام دل از طبايع رسيد
در آن شهر بد عزدين بختيار * امير اميران آن روزگار
به شيراز در ركندوله بمرد * تمامت ولايت عضد را سپرد
عضد را سر شهر بغداد بود * درونش در آن بوم آباد بود
ز شيراز با لشكرى بىشمار * به بغداد شد بر سر بختيار