بغا [ ى ] شرابى درآمد ز در * چنين گفت با مردم كينهور
كه مست است جعفر به بيرون رويد * از آن به كه بىعقل و مجنون رويد
به دو فتح گفتا شتاب تو چيست * به من بازگو تا جواب تو چيست
چرا مىكنى مردمان را برون * چه وقت است با من نگويى كنون
بغا گفت بنگر كه مست است مير * شده در كف خواب و مستى اسير
نديمان از آن بزم برخاستند * به جاى دگر مجلس آراستند
سرافراز فتح اندر آن جاى بود * همان پور او مجلسآراى بود
دگر مطرب چند و مردى ظريف * نبود اندر آن جايگه يك حريف
بدان جايگه مردكى مسخره * كه گفتى سخنهاى نغز و سره
ورا عثعث عنترى بود نام * نظر كرد بيرون يكى آن همام
گروهى در آن خانه چون شير ديد * سر خنجر و نوك شمشير ديد
به جعفر چنين گفت كاى تيزچنگ * برستيم از گرگ و شير و پلنگ
ز مار و ز كژدم بپرداختيم * كنون حربه و تيغ را ساختيم
چنان بود از آن پيش رسم امير * كه چون باده خوردى شدى شيرگير
بدى [ سهو ] با دوستان بازيش * به شمشير بودى يك اندازيش
بر آن مهتران كژدم انداختى * دل از مهربانى بپرداختى
ميان حريفان شه كامكار * درانداختى از سر جهل مار
زدندى بر آن مردمان زخم نيش * نيارست يك تن به رفتن ز پيش
بدان مردمان اندر آن داروگير * پس از زهر ترياك دادى امير
به درگاه آن شاه بىعقل و سنگ * بدى بسته پيوسته شير و پلنگ
به هرخانهاى در نشيب و فراز * بدى كرده آن شاه گرگ و گراز
سحرگه چو رفتندى از هركنار * حريفان بر شاه وقت خمار
در خانهها كردى آن شاه باز * كه بودى در آن جاى گرگ و گراز
به مخمور گرگ اندر آويختى * به خاك اندرون خون همى ريختى
يكى را دريدى به دندان پلنگ * يكى را زدى شير بر روى چنگ
يكى را به دندان همى خست مار * يكى را همى كرد كژدم فگار
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 679
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٦٧٩