به انديشه آن ملك هموار كرد * چنين بايد اى كامران كار كرد
ز تركان تهى كرد بغداد را * بگسترد هرجايگه داد را
به ايام آن شاه پاكيزهكيش * نبود اندر آن شهر يك حكم بيش
چنان توسن چرخ را كرد رام * كه چوبى نزد خواجهاى بر غلام
ز بنده چو گشتى خطايى پديد * ببايستى او را به درگه كشيد
معزدول داد از او بستدى * زننده چو آتش به چوبش زدى
نيارست زن شوى را زشت گفت * همان شوى زن را نزد در نهفت
به فرمان او رفتى آن جاى كار * همه كارها كرد همچون نگار
سياست بد و عدل ، شمشير و دست * بدين هردو دست بدىها ببست
. . . . . . . . . . . كه در شهر بغداد بود * بكشت و برآورد از آن قوم دود
به يك دانگ دستى ببريد مير * سخن گفتنش بد به شمشير و تير
خليفهنشان بود و سلطانپناه * رعيت همان بد همان بد سپاه
خليفه [ چو ] حامى بدى پيش مير * نيارست كس شد بدانديش مير
به دانگى نبودى ورا دسترس * ز ملك خودش مال دادى و بس
به ايام او دزد و خونى نبود * از او ظلم را جز زبونى « 1 » نبود
نكونامى اندوخت « 2 » با ملك و مال * نبودش به دانش نظير و همال
فرومرد از او آتش ظلم زود * زمين و زمان گشت خالى ز دود
فكنده بدى سيم بر روى راه * در آن كس نكردى « 3 » ز بيمش نگاه
رنود و غلامان ساجى تمام * پراكنده گشتند در روم و شام
ميان رعيت كرم كرد و داد * هرآن چيز كآمد به دستش بداد
ستمكار از آن مير فرسوده بود * رعيت به عدل وى آسوده بود
به موصل بد از آل حمدان امير * همى داد مالى به روشنضمير
كه تا دست از آن بوم كوتاه كرد * سران را از آن كار آگاه كرد
عماد دول شاه شيراز بود * به رويش در كام دل باز بود
نبودش يكى پور با دستبرد * كه شايستى آن ملك او را سپرد
هامش
( 1 ) جوزنى
( 2 ) اندوه
( 3 ) نكرد