برست از بلا بختيار دلير * سوى بيشه شد نامبردار شير
همانروز با دولت انباز گشت * فناخسرو اندر زمان بازگشت
ز استاد بو الفتح رنجيده بود * از او بىكران درد دل ديده بود
دلافروز فرزانه دستور پاك * سرانجام از آن يك سخن شد هلاك
اگر بول باشد شه اى پاكراى * منه بيهده بر سر بول پاى
به تندى مگو با بزرگان سخن * كه زخم آورد همچو پيكان سخن
درشتى مكن با همه نرم باش * به كار اندر اى كامران گرم باش
در آن دور دولت بد و دين ببود * لقب دين ، در آن دور ز آيين نبود
همه خلق ديندار بودند و پاك * كسى را نبد بر سر از كفر خاك
كنون نيست ، اسلام و دين شد لقب * نماند [ ه ] به دنيا « 1 » يكى دينطلب
چو در خاك شد ركندوله نهفت * عضد هم در آن دم چو گل برشكفت
ز شيراز آهنگ بغداد كرد * درون را به مرگ پدر شاد كرد
دگربار بگرفت بغداد را * چنان برزن و بوم آباد را
به آخر شود گفته اين داستان * نماند نهان گفتهء راستان
خراسان در آن دور با نوح بود * جهاندار بيمار و مجروح بود
سمند حياتش درآمد به سر * همانروز شد جايگيرش پسر
جوانى كه عبد الملك داشت نام * نشست از بر تخت با ناز و كام
نبد پادشاهيش افزون ز هفت * به روز جوانى ز دنيا برفت
به ميدان همىتاخت يك روز گوى * كميتش ز ناگه درآمد به روى
بينداخت آن نازنين را بكشت * به دو روى بنمود روز درشت
ز ميدان ورا مرده برداشتند * ببردند و خاكش برانباشتند
روا نيست شه را فرس تاختن * همان نيزه بر دشمن انداختن « 2 »
نگهدار جان باش اى شهريار * به بزم و به رزم « 3 » و به وقت شكار
مبر با تن و جان شيرين ستيز * بپرهيز از مركب تندوتيز « 4 »
مخور مى ، بيابان مستى مگرد * به گرد مى و مىپرستى مگرد
هامش
( 1 ) نماند بدنى
( 2 ) انداختند
( 3 ) بزم
( 4 ) تيز و تند