همىخواست كاو را نگيرد امير * خبردار شد مرد روشنضمير
به واسط ز بغداد شد در گريز * دلش بود پرخشم و جنگ و ستيز
غلامان شه را سراسر ببرد * دل نامبرده به محنت سپرد
زبون شد از آن رفتنش بختيار * درآمد فراوان خللها به كار
عضد گشت آگاه از ضعف مير * بيامد پى نصرت آن خطير
چو رفت او مطيع از ميان مرده بود * همان چاشنىگير افسرده بود
به يك هفته آن هردو گشتند پست * ز تيغ اجل گردن كس نرست
عضد شهر بغداد آباد ديد * فروماند چون شهر بغداد ديد
طمع كرد در ملك بغداد مرد * هم اندر زمان مرد را بند كرد
چو محبوس شد ناگهان بختيار * در آن بوموبر شد عضد شهريار
سرافراز را مير محبوس كرد * چنان كار بد بهر ناموس كرد
ز حبس اندر آن مير نامه نبشت * مدادش به خون جگر مىسرشت
بر ركن دولت كه اى شهريار * عضد كرد بيداد بر بختيار
فناخسرو آمد به يارى برم * به ننگ اندرآورد حالى سرم
بيامد گرازان بدين بوموبر * به بغداد بركرد آن شومسر
همىخواست دستم گرفتن بجاى * سرم را نگون كرد در زير پاى
مرا دست بگرفت ، ليكن ببست * چنين دست بايد گرفتن به دست
برآشفت چون نامه برخواند مير * رسولى فرستاد مانند تير
كه استاد بو الفتح بد نام مرد * فراوان ورا زجر و تهديد كرد
به دو گفت كاو را برون كن ز بند * دل و دست كوتاه كن از گزند
تو رفتى پى نصرت بختيار * به دست تو مقهور شد نامدار
ورا بر سرير بزرگى نشان * به شيراز برگرد با سركشان
تو رفتى كه يارى دهى مرد را * به درمان مبدل كنى درد را
نهادى بر آن درد داغى دگر * بكشتى در آن غم چراغى دگر
رها كن از او دست و بازآى زود * بكش آتش فتنه ، مفزاى دود
عضد چون پيام دلاور شنيد * ز امر سرافراز چاره نديد
به فرمان گراييد آن شهريار * برون شد ز بند گران بختيار
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 862
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٨٦٢