برادر پسر بد ورا كودكى * كه از ماه پيدا نبد اندكى
فنا خسروش نامور كرد نام * لقب بو شجاعش نهاد آن همام
ورا از پس خود وليعهد كرد * به كار اندرون بىكران جهد كرد
در اين وقت اين طفل نه ساله بود * رخش سرختر از گل و لاله بود
وزيرش ابو الفضل استاد بود * به دستورى نامور شاد بود
عماد دول رفت ناگه به باد * چنان خسروى جان شيرين بداد
چو شد خانهء خسروى بىستون * فنا خسرو آمد به جايش برون
عضد كرد حالى مطيعش لقب * ورا گشت ملك عجم با عرب
همان كنيتش داد منصور مير * ز رفعت برآمد به چرخ اثير « 1 »
كهين دومش را مؤيد نهاد * لقب ، مير بادانش و دين و داد
سيم فخر دوله برآورد سر * همان عز دوله برادر پسر
چو شد ركن دولت ز ناگاه سست * يكى عضو بر تن نماندش درست
ز پيرى دو تا گشت سرو سهى * ببخشيد در حال ملك شهى
عضد را سرافراز شيراز داد * به ركن دول ملك اهواز داد
به فخر دول داد قزوين و رى * شد آن بوموبر سربهسر ملك وى
همه كارها را چو زر كرد راست * بدانسان كه آن [ مير ] فرزانه خواست
چو شد اختر آل بويه بلند * شد از آن همه ديد آن ارجمند
مطيع سرافراز مفلوج گشت * بساط نشاط از درون درنوشت
خلافت به فرزند طائع سپرد * به كار امامت ورا نام برد
چو بر سيصد افزود پنجاه و پنج * معز دول ز اين سراى سپنج
برون رفت شاهى به فرزند داد * به رفتن ورا بىكران پند داد
به نام آن جوانبخت بد بختيار * نشست از بر مسند شهريار
ورا عزدوله همىخواندند * به تاجش گهر مى برافشاندند
غلامى بد آزادرويه به نام * مگر چاشنىگير بد مرد خام
پديد آمد از وى خللها به كار * نبد راست با عز دين بختيار
هامش
( 1 ) اسير