ز دست و دلش كان زر يافتم * چه زر ، گنجهاى گهر يافتم
مرا بر سرير طرب جاى كرد * لوايى ز اقبال برپاى كرد
به ايام آن خسرو سرفراز * شدم از همه چيزها بىنياز
به گردون رسيدم چو خورشيد و ماه * به اقبال آن مهتر دينپناه
به درگاه او نغزگويان بدند * به جان مدحتش جملهجويان بدند
مرا از همه نيكتر داشتى * دمى از خودش « 1 » دور نگذاشتى
سخندان ، سخنگوى بد شهريار * نبودش به صد برزن « 2 » و شهر ، يار
نكوروى و خوشخلق بود آن ملك * نيايد به گيتى دگر ز آن ملك
كريم جهان بود و آزادمرد * به عدل و كرم گيتى آباد كرد
بزرگان كز آن شاه ياد آورند * ز دل سوى لب سرد باد آورند
روان ملك صدر دين شاد باد * به فردوس جاى وى آباد باد
برفت او و من ماندم ايدر بهجاى * ز پيرى نه دست است با من نه پاى
جگر پر ز خونم ، درون پر ز درد * به مرگ چنان شاه آزادمرد
به وقت شدن نام او بر كفن * نويسم برم سوى آن انجمن
مبراد اين چرخ پيوند او * بماناد اين پاك فرزند او
در اين پادشاهى به اقبال و بخت * ميفتاد اين خسروانى درخت
ستون سراى مهى و شهى * كه گيتى ز فرّش مبادا تهى
كنون بازگردم به گفتار خويش * كنم تيز از اين نظم بازار خويش
ببردم در اين نامه ده سال رنج * نرفتم پى نعمت و مال و گنج
نكونامى خواجه جستم در اين * مدد خواستم از جهانآفرين
به اقبال صاحبقران جهان * قرين طرب گردم اندر نهان
مرا گردد الطاف او دستگير * رساند ز چاهم به چرخ اثير
به پيرى مرا دست گيرد بهجاى * نماند كه آيد سرم زير پاى
خدايا ورا پاك و پاينده دار * به جوى آب كامش فزاينده دار
ورا دار خرمدل و پاكراى * مزيّن به فرّش سرير و سراى
هامش
( 1 ) خودم
( 2 ) به صد بدزن