[ عدالت ] به دو دادى اى كردگار * كه عدل است آن جامه را پود و تار
تو آن خلعت خوب از او برمكن * از اين خوبتر كس نداند سخن
در او جوهر عمر موجود باد * ورا عاقبت خير و محمود باد
مدت خلافت مطيع بيست و نه سال و چهار ماه
كنون بازگويم ز كار مطيع * چو جمله جهان گشت يار مطيع
چو مستكفى مهربان شد به باد * مطيع آمد و تاج بر سر نهاد
عرب راست دستار برجاى تاج * جهان شد از او همچو روشن ز جاج « 1 »
نياورد از رفته ياد آن امير * بياراست حالى سرا و سرير
خليفه بد او در ديار عجم * ز سى سال گويند شش ماه كم
مطيع سرافراز نامآور است « 2 » * ابو القاسم فضل بن جعفر است
به عدل و به احسان بيفزود عمر * ز شصت و سه سالش فزون بود عمر
كنيزى بدى مشعله مام او * چو آتش شده بر فلك نام او
معزدول بو الحسن بوعلى * كه چون او نبد رستم زاولى
به بغداد شد مير ميران به داد * كلاهى به اقبال بر سر نهاد
خليفهنشان بود مرد خطير * امام جهان بود او را امير
بسى جسرها بست بر زندهرود * همىداد نيكىدهش را درود
عمارت همىكرد آن كامياب * نماند اندر آن بوم جاى خراب
نظر كرد در كارها پيشبين * چرا ، ز آنكه بد با خرد همنشين
به عدل و به احسان برآورد دست * همه رسمهاى كهن كرد پست
در آن دور رشوت گرفتن ببود * برافكند آن رسم را مير زود « 3 »
در آن دور مردم هراسان بدى * به هرجايگه بند و زندان بدى
برانداخت آن رسم را نيز مير * پى آنك بد عاقل و تيزوير
در آن عهد زندان جزا را نبود * كسى را دگر حبس يارا نبود
هامش
( 1 ) چراغ
( 2 ) با مادرست
( 3 ) دور