سوى [ د ] شت از آنش فرستاد مرد * كه تا رستم از وى برآورد گرد
همان شاه قابوس بن وشمگير * سر پور ببريد تا شد امير
بدانديش ضحاك بى [ آب ] و جاه * به گفتار ابليس گم كرد راه
چنان نازنين باب خود را بكشت * به چاه اندر افكند چون شد درشت
به گيتى پى ملك خون ريختند * گرفتند و بستند و آويختند
سرانجام برجاى بگذاشتند * وز او بهرهء خويش برداشتند
يكى چشم عبرت نكو برگشاى * نه درويش ماند ، نه كشورگشاى
ز خواب اندرون ديده بگشاى خيز * همين جاى بنگر شده « 1 » رستخيز
ز نام وزيران آن نامدار * بگويم تو را تا شوى كامكار
يكى بو الفرج بد محمد به نام * نخفتى از او شير نر در كنام
حميد بن فضلش نويسنده بود * به چشم خرد نيك بيننده بود
نماندست از ايشان يكى تن بهپاى * وز اين ديگران هم نماند بهجاى
فراوان بزرگان با عقل و راى * برفتند و خالى نماند اين سراى
چو برخاست ز آن سرافرازى ز دست * يكى ديگر آمد به جايش نشست
كريمان پى يكديگر مىروند * دريغا پر از خون جگر مىروند
نه چندان بماندند و خواهند رفت * از اين غصه در سينه جانم بكفت
اگر عمر هفتاد و گر هست هفت * به ناكام مىبايد « 2 » از جاى رفت
چو مستكفى آن حكم را شد مطيع * نشست از بر تخت ميرى مطيع
شرح احوال قايل
به رنجم از اين هفت سياره من * به گيتى همى گردم آواره من
جوانبخت گشتم ز كيوان پير * كه او مىكند كار من همچو تير
مرا صاحب طالع آمد زحل * از آنم بيفزود قدر و محل
به عاشر بود شمس را مشترى * از اين شد سعادت مرا مشترى
هامش
( 1 ) بنكرس
( 2 ) مىديد