ز بويه كه بد مهتر ديلمان * سه فرزند بود [ ست ] نيكوگمان
مهين بد عماد دول بو على * كه چون او نبد كس به روشندلى
عماد دول بو على نام داشت * به زندان در آن مير آرام داشت
ورا مهتر اصفهان بازداشت * كه در دل ز كردار او راز داشت
چو شد كشته در صحن گرمابه « 1 » مير * ز زندان برون رفت آن بىنظير
به شهر صفاهان برآورد دست * مهان را بخست و سران را ببست
چو شد اصفهان سر بسر ملك وى * بيامد چو سرو خرامان به رى
گرفت آن بروبوم « 2 » و شد كامكار * برادر بد او را يكى نامدار
ورا بو الحسين ملك نام بود * جوانى سرافراز و خودكام بود
ز پيش برادر به اهواز رفت * چو باز آن دلاور به پرواز رفت
به خوزان زمين مملكتگير گشت * وز او كارها راست چون تير گشت
معزدول گشت او را لقب * سرافراز تا زنده شد روز و شب
چو توزون به بغداد شد زير گرد * معزدول آن سرافراز مرد
به بغداد شد با سپاهى گران * بر او آفرينخوان همه مهتران
اميران توزون سپه ساختند * ز بغداد ناگه برون تاختند
زمانى به كينه برآويختند * چو شد رزمشان گرم ، بگريختند
به موصل بر ابن حمدان شدند * بر آن نامبرده ثناخوان شدند
بگفتند از خيل ديلم به مير * برون برد لشكر پى داروگير
بيامد به بغداد با لشكرى * به هم برزدند آنچنان كشورى
ميان اندرون چار مه جنگ بود * بر آن مهتران بوموبر تنگ بود
شه ديلمان عاقبت دست يافت * بدانديش را خفته و مست يافت
از او آل حمدان بشد در گريز * فتاد اندر آن بوموبر رستخيز
به موصل شد آن لشكر تارومار * ندانست كس خستگان را شمار
معزدول شد به بغداد مير * شب و روز بد با خليفه خطير
ورا خدمتى نيك مىكرد مرد * به دانش ز دشمن برآورد گرد
هامش
( 1 ) گفته در محو گرماوه
( 2 ) رسم