سوى عدل يازيد فرزانه دست * همه بندهايش ز حمله ببست
خرابى كه مىديد آباد كرد * دل زيردستان همه شاد كرد
پس از مدتى مهتر دينپرست * به چشماندر از خود خيالى ببست
كه مستكفى او را ندارد به كس * كند قصد جان وى از پيش و پس
تصور چنان كرد اندر نهان * معزدول شهريار جهان
كه بر ديلمان در ميان سپاه * سوارى سرافراز با نام و جاه
نهاده ورا نام روز بهار * بدى بر ز خورشيد ، والاتبار
كه او را دهد نامور مهترى * به دو بازگردد همه بهترى
به دل در ورا اين تصور نماند * ز غصه دل و ديده در خون نشاند
سحرگاه با لشكرى ساخته * بيامد ز دل غصه پرداخته
حمايل به گردن درافكنده تيغ * تو گفتى مگر بود بارنده ميغ
چو شد پيش مستكفى كامكار * به آيين بپرسيدشان نامدار
ملك با دو ديلم نهان گفته بود * ز دل شرم و آزرم را رفته بود
چو بنشست آن هردو برخاستند * زبان را به گفتن بياراستند
بگفتند با مير آن هردو تن * كه خواهيم رفتن از اين « 1 » انجمن
به شيراز نزد امير سترگ * عماد دول نامدار بزرگ
به فرمان ببوسيم دست امير * بيازيد دست آن امير خطير
به دستش نكردند ميل آن سران * گرفتند پايش كشيد « 2 » از كران
نگونش ز تخت اندر آويختند * بر او زخمهاى گران ريختند
به خوارى چنان خسروى را ز تخت * كشيدند زير و ببستند سخت
يكى را نبد زهره اندر سراى * كه از بيم ديلم بجنبد ز جاى
زدندش به مشت و لگد بىشمار * به گردون همى شد از او زينهار
سرانجام كارش به ميلى دو چشم * بكردند كور از ره كين و خشم
نشد كس ورا ز آن بزرگان شفيع * سپردند زارش به دست مطيع
خلافت بدان مير دادند زود * برآمد سرانجام از آن مير دود
هامش
( 1 ) از بر
( 2 ) گرفتن پايش كشد