همىبود بىديده نزد مطيع * بمرد و بشد سوى قصر رفيع
ز سيصد گذر كرده بد سى و هشت * كه آن مرد باداد و دين درگذشت
غصن بود مام دلاور به نام * به تحفه ورا آوريده « 1 » ز شام
چنين گفت راوى از آن روزگار * كه بغداد را داد ديلم حصار
از آن ديلمان خلق را بيم بود * از آن داغ بر دردشان مىفزود
در آن شهر بد شبلى بىقرين * كه بر وى بد از انس و جانآفرين
چنان زاهدى در زمانه نبود * به گيتى نظيرش يگانه نبود
برفتند نزديك او اهل شهر * بگفتند از آن لشكر پر ز قهر
به همت ز شبلى مدد خواستند * وز آن درد و اندوه مىكاستند
در آن روزها شيخ رنجور بود * ز صحت تن نازكش دور بود
چنين داد آن سروران را جواب * كه تا من بوم « 2 » زنده و كامياب
نيايد در اين شهر ديلم به قهر * چو من زنده باشم نگيرند شهر
پس از من بگيرند شهر آن سران * برفتند از پيش او مهتران
چو آمد شب جمعه ديلم سپاه * برفتند در شهر از گرد راه
گرفتند بغداد وقت نماز * در فتنه كردند بر خلق باز
گروهى بر شيخ رفتند تيز * بدان تا بگويند از آن رستخيز
همان لحظه شيخ گزين مرده بود * وديعت به خواهنده بسپرده بود
اگر چشم دارى كرامات بين * مقامات مردان باداد و دين
كرامات را منكر اى جان مباش * پى رادمردان دگرسان مباش
به حد خراسان در آن داروگير * در اين وقت بد نوح منصور امير
براهيم را ناگهان زهر داد * كه عم بدانديش بد پاكزاد
كسانى كز اين چرخ سرگشتهاند * پى ملك فرزند را كشتهاند
بهجاى است ملك ، آن ملكزاد كو * كجا بنده ، آن مرد آزاد كو
نه درويش ماند به گيتى ، نه شاه * فرورفت خواهند يكسر به چاه « 3 »
پى ملك گشتاسب شوريدهكار * چه آورد بر جان اسفنديار
هامش
( 1 ) ناور بديده
( 2 ) برم
( 3 ) نگاه