به گردش چو ديده بدى لشكرى * كه دانست فعل چنان كافرى
ز هرنعمتى بىكران پيش برد * نه از عالم از خاصهء خويش برد
بر مير زد خيمه و بارگاه * چو نزديك شد متقى « 1 » بىسپاه
پياده شد از اسب توزون چو گرد * بر مير ده جا زمين بوس كرد
امام جهان را بر خيمه برد * همان دم به دست عذابش سپرد
به تيغ پراندوه خيلش كشيد * دو فرسنگ ره رفت و ميلش كشيد
ز هجرت شده سيصد و سى و اند * كه بر متقى از وى آمد گزند
نبودش فزون عمر از سى و پنج * كه ديد از جهان آن همه درد و رنج
ز ميل و بلاسش ( ؟ ) سيه گشته روز * فرومرد آن شمع گيتىفروز
چراغ دو چشمش فروكشت باد * چنان روز بد هيچكس را مباد
به ميلى كم از پشهاى گشت پيل * سيه مثل شب گشت روزش ز ميل
نيرزد جهان اين همه درد و رنج * چه نازى به حكم و چه نازى به گنج
چو از متقى پاكتر كس نزيست * بدان هردو چشمش فلك خون گريست
دو شش سال بىچشم برجاى بود * ز دست غمش بند برپاى بود
چو در گنج رنج آيد ، از حكم باد * چرا بود بايد بدين هردو شاد
چو شب ، روز بر متقى تار شد * جهانبين او در سر كار شد
سه سال و دو روز اندر آن كار بود * وز آن عاقبت رنج و تيمار بود
تو با دهر ريمن كه اهريمن است * چرا دوستى ، كاو تو را دشمن است
به اول تو را نوش پيش آورد * به آخر همه زهر و نيش آورد
مشو جفت اين زال دستاننماى * كه روزى درآرد سرت زير پاى
برون كش از اين دهر دون پاى خويش * به فردوس اعلى ببين جاى خويش
به دوزخ بود ديو ناسازگار * به فردوس گيرد فرشته قرار
جهان دوزخ است اى خداوند هوش * به دوزخ كجا جاى گيرد سروش
به دوزخ ممان اين [ نباشد ] مقام * تو همچون فرشته به جنت خرام
امير خراسان در اين سال مرد * گزين احمد نصر با دستبرد
هامش
( 1 ) مقتفى