خدا روزى متقى كرد گنج * چو او از براى خدا برد رنج
بهزودى زرش را عوض بازداد * بشد متقى ز آن همه گنج شاد
به درويش بخشيد از آن بيشتر * نزد بر دل از بهر زر نيشتر
چو ديگر كسان زر به دشمن نماند * به دست خود آن جمله را برفشاند
كنون كان گهر [ نيست ] اين نام هست * برآور گر از نيكويى كام هست
بده « 1 » شاد كان خوشخيام « 2 » آن توست * اگر نان تو رفت نام آن توست
خلافى در آن لشكر آمد پديد * پى زر بسى بود گفت و شنيد
سپاهش سراسر به هم برفتاد * بدان مهتران آتش اندر فتاد
گروهى سوى هند رفتند باز * جگرخسته چون كبك از چنگ باز
گروهى بر ابن حمدان شدند * چو تنداژدها تيزدندان شدند
بر متقى « 3 » راهدارى نماند * وز آنجمله لشكر سوارى نماند
بريدى « 4 » طمع كرد در مال شاه * چو ز او دور مىديد خيل و سپاه
ز يك نيمه آن بدنشان مال برد * دل متقى را به غم مىسپرد
گهى ابن حمدان « 5 » برآورد سر * ز مخزن به مردى برون برد زر
اميرى بغداد بگرفت مرد * كسى دفع آن دون ناكس نكرد
شد از چشمها متقى اشكريز * به موصل شد آن كامران در گريز
بريدى بيامد به بغداد باز * ميان اندرون حربها شد دراز
سرانجام شد كشته اندر نبرد * امير سران ابن حمدان به درد
بريدى « 6 » به واسط شد از بيم ترك * يكى ترك بد همچو درندهگرگ
ورا توزون تاجرى بود نام * امير جهان گشت آن خويشكام
به موصل فرستاد خط و رسول * بر متقى « 7 » مهتر بااصول
ز موصل درون ميل بغداد كرد * بر او توزون ترك بيداد كرد
چو نزديك بغداد شد سرفراز * ورا توزون ترك شد پيشباز
هامش
( 1 ) به دو
( 2 ) ميام
( 3 ) مكتفى
( 4 ) ابو الحسن البريدى
( 5 ) چون به موصل رسيد ناصر الدوله بن حمدان از سر راهش دور شد ، تاريخ طبرى ، ترجمهء پاينده ، 5 / 2314 .
( 6 ) بديدن
( 7 ) مقتضى