ز سامانيان متقى بود مرد * به علم و عمل جوهرى بود فرد
پدر مقتدر شاه باكام بود * همان مادرش خلوتى نام بود
در آن روز كاو را ببردند باز * بدان تا شود مهتر و سرفراز
نمىكرد صدر خلافت قبول * دلش بود از كار تركان ملول
كه قاهر در آن وقت برجاى « 1 » بود * بلى مانده بىدست و بىپاى بود
به اكراه بد خلع آن نامدار * نه بر آرزو رفت بيرون ز كار
چو با متقى « 2 » لطف حق يار بود * خداترس و پاك و نكوكار بود
بر قاهر خسته شد متقى * به دو گفت كاى سرفراز وفى
بدانم كه با تو ستم كردهند * سررشتهء مهر گم كردهاند
به بيداد كردند چشم تو كور * گرفتند از تو خلافت به زور
نخواهم به پيرامن كار گشت * به چشم همه ملك رى خوار گشت
من اين شغل گيرم به فرمان تو * نگردم خود از عهد و پيمان تو
به فرمان تو مىتوان كرد كار * تو را نيكويى باد از كردگار
بر او آفرين كرد قاهر بسى * چو تو گفت هرگز نباشد كسى
به من بر ز راضى رسيد اين ستم * به چشمم درآمد از او تير غم
نهفته دلش بود پركين من * از او تيره گشت اين جهانبين من
چراغ دو چشمم فرومرد از او * گلم با دو نرگس بپژمرد از او
تو مرحم نهادى ، وىام زخم زد * ز لطف تو اى كامران اين سزد
مرا دل ز كار تو خشنود گشت * زيانم به ديدار تو سود گشت
سزاوار اين كار كردن تويى * بر اين سروران مير كردن تويى
برو كاين مهى بر تو فرخنده باد * مه آسمان بر درت بنده باد
از آن پس كه صد آفرين ياد كرد * همان دم صدش جبه بخشيد مرد
كه آن جمله در حكم پوشيده بود * ز مهرش چنان دل بجوشيده بود
كه دستار صد نيز بر سر نهاد * بدان مير دانا و فرخنده داد
چو شد متقى « 3 » با خلافت قرين * بر او كرد هركس كه بد آفرين
هامش
( 1 ) جان
( 2 ) مكتفى
( 3 ) مكتفى