بدى خرج مطبخ در آن روزگار * كه بد مقتدر مير ، صد بار چار
به ايام او با دو صد رفت باز * به فرمان بجكم كه بد سرافراز
در آنگه كه شد متقى مستقيم * درآمد به مردم وبايى عظيم
نماند از بزرگان آن روزگار * يكى آدمى زنده از صد هزار
به يك خانه در ده تن افتاده بود * دو تن زنده و هشت جان داده بود
سر جمله بد بر فناى فنا ( ؟ ) * نمىگويم اينجا جزانها فنا ( ؟ )
از آن متقى را دل آمد به درد * بسى مال بر مردمان « 1 » خرج كرد
كفن كرد و گور سران نامور * بداد او به انبارها سيم و زر
چو در مخزنش هيچ وجهى نماند * بزرگان و گردنكشان را بخواند
ز هرمالدارى درم وام كرد * كفن جمله از جامهء خام كرد
ببريد از مطبخ آن وجه « 2 » باز * پى مردگان [ تا ] كند برگ و ساز
به نان جوين گشت راضى امير * خورش گشت شه را به نان و فطير
چو شد متقى « 3 » شاه كشورگشاى * چنان رفت تقدير و حكم خداى
كه بجكم به واسط اميرى گرفت * سران را همه در اسيرى گرفت
در آن بوم و برزن برآورد دست * همه سروران را پى زر ببست
در آن بوم واسط بياكند گنج * از او بر دل مهتران بود رنج
در آن شهر ماكانى بدگهر * نهان كرد اندر زمين كان زر
چو ز او آتش ظلم شد تيزتر * شب و روز شد فتنهانگيزتر
زنى پير از دست او آه كرد * به نفرين او يك نفس راه كرد
شد آيينهء حلم بجكم سياه * سياهى آيينه باشد ز آه
سحرگاه بجكم چو باد بهار * روان گشت با پور بهر شكار
سرش از مى ظلم شد شيرگير * شكار سگان گشت آن گرگ پير
از آن رهزنان چند مرد سوار * به دو بازخوردند اندر شكار
زدندش چو گرگ شكارى به تير * ز خون دلش خاك شد آبگير
از آن بدگهر گنجها ماند باز * كه نتوان نبشتن به عمر دراز
هامش
( 1 ) مردان
( 2 ) وجوه
( 3 ) مقتفى