از اين دهر مىرفت راضى نبود * تو گويى كشا ( ؟ ) بود راضى نبود
نماند آن سرافراز راضى بسى * ز گيتى نرفتست راضى كسى « 1 »
تو را نيست از مرگ جاى جواز * چه بندى دل اندر سراى مجاز
بگير اى گزين ز اين جهان گوشهاى * به دست آر از بهر ره توشهاى
اگر لقمه و خرقهاى يافتى * از اين دهر و بسيار بشتافتى
مرو بر پى بيشى اى سرافراز * نمانى در اين دير رنگين دراز
اگر ملك عالم سراسر تو راست * تن نازكت عاقبت خاك راست
چو رفتى كست همدم و خويش نيست * مقام تو از چا [ ر ] گز بيش نيست
گزى چند كرباس و آن هرز جاى * جز اين نيست بخش از سپنجىسراى
هرآن كس كه باشد ز پيوند تو * برادر ، زن و پاك فرزند تو
چو آيند با تو نشيب و فراز * همه از لب گور گردند باز
اگر چند باشند خويشان بسى * نيايند با تو از ايشان كسى « 2 »
اگر نيك اگر بد بود كار تو * تو تنها بمانى و كردار تو
نباشد جز از خوى تو همنشين * اگر نيكخويى و اگر بدجبين
به دوزخ بماند هميشه شقى * رود در بهشت برين متقى
مدت خلافت متقى سه سال و دو روز
چو راضى بشد متقى « 3 » مير گشت * به راى و به دانش جهانگير گشت
خلافت ورا بد سه سال و دو روز * اگر عاقلى چشم دل برفروز
براهيم بن مقتدر نام اوست * ره عدل مىرفت آن علمدوست
بهشت شريعت از او حور يافت * چراغ طريقت از او نور يافت
منوردرون بود و باريكبين * هنرپرور و عارف نازنين
كرم قالبى بود و جان دست او * از اينروى بد آسمان پست او
وفا و سخا ز او برآورد سر * عنا و شقا ز او فروبرد بر
هامش
( 1 ) بسى
( 2 ) يكى
( 3 ) مقتفى