به زر مرگ خود را خريد آن خطير * ندانست از كيد كيوان و تير
به صف آن سران را بر خويش خواند * كسى را كه سر تيز بد پيش خواند
بغاى شرابى جگر پرستيز * به موسى سخن گفت در خفيه نيز
كه تو مردم از پيش در دور كن * خرد را بر عقل مزدور « 1 » كن
كه تا من درى را كه هست اندر آب * گشايم به عقل و به راى صواب
از آن در درآيند ياران من * سرافراز چابكسواران من
چو آمد گه خفتن شهريار * سه كس شد پى قتل شه اختيار
يكى ز آن سه بدفعل باغور بود * كه اصل نكوهيده از غور بود
دوم بود دندانى خويشكام * كه باغر بد آن كاركرده به نام
سيم اودمش بندهاى بود پير * گذشته به سال از مه و مهر و تير « 2 »
بدند اين سه سرهنگ در كار شاه * ز دل گشته بدخواه آن دينپناه
برفتند پيش طبيب اى شگفت * بگفتند با ما بيا در نهفت
ز بدقولى آن ترك بدخو نرفت * ژيانشير دنبال آهو نرفت
پسر داشت آن شوم بدكار پنج * به علم سوارى بسى برده رنج
بگويم به تو نام آن پنج من * برم اندر اين داستان [ رنج من ]
يكى احمد و ديگرى بود نصر * سيم صالح از نامداران عصر
چهارم كه عبد اللهش نام بود * به مردى بر از رستم و سام بود
عبيد اللهش پنجمى بود پور * كه يك دم نبودى ز درگاه دور
برفتند هرپنج تن در سراى * به پيش اندرون آن سه ناخوب راى
بغاى شرابى بشد پيشتر * كه بودش جگر از همه ريشتر
كشنده نبودند نه تن فزون * كه رفتند پرخشم جوياى خون
همى خورد آن لحظه جعفر نبيد * خرد گشته از مغز سر ناپديد
خورش خواست ، بردند خندان بخورد * نه آگاه از گنبد تيز گرد
هامش
( 1 ) من دور
( 2 ) آن چند كس كه به كشتن وى پرداختند ، بغلون ترك و باغر و موسى پسر بغا و هارون پسر صوارتكين و بغاى شرابى ، تاريخ طبرى ، ترجمهء پاينده ، ج 4 ، ص 6080 .