ز بخشش چو فارغ شد آن شهريار * درآمد مى نامبرده به كار
در آن بزم بد پور شاه جهان * سرافكنده از شرم پيش مهان
پشيزى نبد داده جعفر بدوى * در آن انجمن بد چو زر كرده روى
زبان سران گشت در وى دراز * روان شد بر او سيب و نقل از فراز
يكى بر سرش دست مىزد به خشم * يكى خاكش افكنده در هردو چشم
بخنديد شه چون ورا خوار ديد * به بند عذابش گرفتار ديد
مىاش داد و با خون همى خورد مى * در آن مجلس از غضب مىكرد قى
بدادند چندان نبيدش به زور * كه شد تيره در چشم او ماه و هور
بيفتاد از پاى بىتوش و هوش * [ چو آبش ] كشيدند از آنجا به دوش
چو ز آن بزم مردم پراكنده شد * لب دشمنان پرشكرخنده شد
نشستند تركان به يكجا به هم * سخن رفتشان در ميان بيشوكم
بگفتند كامشب شب كار ماست * فلك بندهء بخت بيدار ماست
يكى روز گفتند با شهريار * كه تيغ است برنده در هندبار
پر از جوهر و آبدار است و تيز * نمايد به بدخواه تو رستخيز
تنك نيز مانند يك قطره آب * به يك دم كند قلب جهانها خراب
چو درياست خون سران مىخورد * ز تن جان مردم روان مىبرد
فرستاد قاصد به هندوستان * پى آنچنان خنجر جانستان
بها بود آن را درم دههزار * خريدند و آورد از هندبار
چو شمشير بردند نزديك شير * پسنده نكرد آن سوار دلير
بديد اندر آن صورت مرگ خويش * غلامى بدش ايستاده به پيش
شنيدم كه بد بنده باغر به نام * كه دندانيش خواندى خاص و عام
شه اين بنده را نيك بد داشتى * به دل دانهء كين او كاشتى
به دو داد شمشير گفتا ببين * كه چون تو جوى نرزد اين تيغ كين
در اين تيغ بنگر ببين روى خويش * خورد گاو نادان ز پهلوى خويش
گرفت از سر خشم خنجر به مشت * تو را گفت خواهم بدين تيغ كشت
نهال غم شاه از آن تيغ رست * بدان تيغ زد زخم باغر نخست
زبان دلاور در آن تيغ بود * كه بارنده چون در هوا ميغ بود
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 677
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٦٧٧