خبر نيست ز آن رقعه جان مرا * نه آگاهى از وى زبان مرا
مگر ابن مقله نبشت اين به راز * زبان تو بر ما از آن شد دراز
نبود اين نبشتن به فرمان من * برو بر سر اهل ديوان من
از آن جايگه كشف اين كار كن * خرد با دل خويشتن يار كن
برون رفت بجكم چو شير ژيان * كمر بسته از كين دل بر ميان
ز فرزند مقله به دل داشت كين * روان شد [ پى ] خان آن بىقرين
ز فرزند مقله برآورد گرد * ببريد دست سرافرازمرد
همى كرد فرياد و مىگفت زار * كه دستى كه صد مصحف نامدار
نبشتست آن را بريدند پست * به گيتى از آن دست نايد به دست
همان دست مردى كه پيش سه مير * نبشتست فرمان و بوده « 1 » وزير
ببرند چون دست دزدان روم * تفو باد بر اختر و بخت شوم
همان است اين ابن مقله وزير * كه خطى نبشتى به غايت خطير
خريدند سطرى از آن خط خوب * بزرگان بادانش و بى . . . . . . . . . . . .
بهاى يكى سطر اندر نگر * همىداد هريك دو دينار زر
پس از ابن مقله كه رنجور شد * على بن عيساش دستور شد
يكى مير با راى و تدبير بود * چو خورشيد رخشان جهانگير بود
به علم و به عقل و به فضل و به راى * نبد مثلش اندر سپنجىسراى
كرامات او برشمارم به تو * دلوجان و تن برگمارم به تو
يكى روز دلتنگ بد نامور * ورا نايبى « 2 » بد درآمد ز در
ورا ديد مقبوض « 3 » [ و ] دلتنگ سخت * بپرسيد كاى سرور نيكبخت
چرايى چنين تنگدل بازگوى * به دو گفت فرزانهء نامجوى
كه امروز آمد به پيشم خبر * كه قيصر شد از دست غم پىسپر
بمرد و پسر گشت كشورخداى * نه فرهنگ دارد ، نه عقل و نه راى
مسلمان در آن بوموبر بىمر است * كه در دست آن ظالم كافر است
دهد مؤمنان را بنفرين عذاب * نماند كه آيند نزديك آب
هامش
( 1 ) برده
( 2 ) نامى
( 3 ) مقبوس