كند منع آن قوم را ز نماز * نماند كه در مسجد آيند باز
بديشان دهد بدنشان لحم خوك * برافكند بدرگ طريق ملوك
به زنار بندد ميان سران * چليپا دهدشان به دست از كران
مسلمان ز كافر به رنج اندر است * از اين كار نقصان به گنج اندر است
بگويم به راضى كه تا گنج را * گشايد ، كند دفع « 1 » اين رنج را
سپه برنشاند فرستد به روم * به مردى براندازد آن مرزوبوم
به دو مرد داننده گفت اى وزير * ز گفتن نباشد مرا ناگزير
تو را چند كار است از اينروى پيش « 2 » * كه خالى نخواهد بد از نوشونيش
يكى آنكه راضى بپرسد ز گنج * به زر بر بگيرد ز جان تو رنج
نگويد به ترك آن زر شهريار * وگر ترك [ سر ] گويد آن نامدار
سپه برنشاند فرستد به جنگ * در اين كار باشد فراوان درنگ
بود « 3 » ممكن اى مرد يزدانپرست * كه بر لشكر شاه باشد شكست
خللهاى بىمر درآيد به كار * دگرگون « 4 » شود گردش روزگار
مراد تو برنايد اى كامران * همان بر دل راضى آيد گران
تو را من رهى مىنمايم درست * درى بر دلت مىگشايم درست
كه اين كار دشوار آسان شود * دل قيصر از غم هراسان شود
در اين بوموبر جاثليق بزرگ * بهجاى است بطريق تند و سترگ
كه قيصر از ايشان پريشان بود * پر از كينش از بهر ايشان بود
نويسيم نامه بر جاثليق * سخنها بگوييم از هرطريق
كه راضى شهى برنشاند همى * كه شمشيرشان خون فشاند همى
چو لشكر بيايد نماند يكى * برد اندرون پير با كودكى
شود روم با شام يكسر خراب * نه قيصر بماند ، نه شيخ و نه شاب
فرستند ايشان به قيصر پيام * نهد تيغ اين فتنه را در نيام
بيابند اسيران از آن غم خلاص * بر او آفرين كرد دستور خاص
سخنهاى دانا پسند آمدش * همان پند او سودمند آمدش
هامش
( 1 ) ديغ
( 2 ) پنج
( 3 ) برو
( 4 ) دگران