يكى روز پيرامن كعبه ، پير * طوافى همىكرد و مىزد نفير
لبش گشت خندان به گردش درون * بپرسيد از او چاكرى رهنمون
كه تو در طوافى به گرماى گرم * نماندست اندر دلم جاى شرم
در اين وقت خنديدنت بر كجاست * بگو با من اين دم سخنهاى راست
چنين داد فرزانه او را جواب * كه اين دم مرا آرزو شد بر آب
دلم خواست حالى دمى آب سرد * ز گفتار دانا بخنديد مرد
كه در شهر مكه به فصل تموز * يخ آب است در دل شما را هنوز
چنين آرزو كس نبيند به خواب * به مكه درون كوزهء پريخ آب
چو چاكر به پير اين سخنها بگفت * بشد پير دلخسته جايى بخفت
ز ناگاه ابرى برآمد سفيد * همىآمد از ابر بوى اميد
بباريد از ابر چندان تگرگ * كه از شاخهها دور شد باروبرگ
شد از ژاله خاك زمين كامياب * تو گفتى مگر بود درّ خوشاب
همه خلق از آن ژاله برداشتند * ببردند و در خانه انباشتند
چو چاكر چنان ديد حيران بماند * جهانآفرين را به زارى بخواند
نشان كرامات آن پير ديد * زمان تا زمان لب به دندان گزيد
برفت و از آن ژاله برداشت مرد * سبو و خم و كوزه پرژاله گرد
چو پير دلاور درآمد ز خواب * روان ديد خاك زمين از يخ آب
همى بود تا شام نزديك شد * جهان از شب تيره تاريك شد
بشد چاكر آورد از آن آب سرد * به نزديك آن پير دانا ، نخورد
يكى مرد درويش را خواند پيش * به دو داد آن كوزهء آب خويش
دگربار چاكر بياورد آب * از او بستد آن مهتر كامياب
به پيرى دگر داد تا بازخورد * وز آنجاى تسبيح آغاز كرد
اگر شربت آورد اگر آب سرد * به مردم همىداد و يك دم نخورد
چو فارغ شد از فرض حى بصير * سوى خانهء خويشتن رفت پير
نخورد آب سرد اين عجايب نگر * از آن چاكرش گشت خونينجگر
به دو گفت كاين ژاله ز ابر سياه * براى تو باريد اين جايگاه
براى خدا ز اين دمى بازخور * دمى بازخورد آن يل نامور
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 844
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٨٤٤